یک نعره مستانه ز جایی نشنیدیم
ویران شود این شهر که میخوانه ندارد
نمایش نسخه قابل چاپ
یک نعره مستانه ز جایی نشنیدیم
ویران شود این شهر که میخوانه ندارد
دوست دارم نزنی شانه و هی گیر کند
لای موهای پریشان تو ، انگشــــتانم
مـن هیچ ندانم که مرا آن که سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت
خیام
تنهایی ِ یک درختماحمد شاملو
و جز اینام هنری نیست
که آشیان تو باشم!
به سوی آفتاب قد می کشد
همه وجودم دستی شده است
و همه دستم خواهشی:
خواهشِ تو...
احمد شاملو
و آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
فریدون مشیری
یادم نمی اید که شاعر باشم اما...
یادم نخواهد رفت او شاعرترم کرد...
در دلم بود كه جان بر تو فشانم روزى
باز در خاطرم آمد كه متاعى ست حقير
من از اين هر دو كمانخانه ابروى تو چشم
برنگيرم و گرم چشم بدوزند به تير
عجب از عقل كسانى كه مرا پند دهند
برو اي خواجه كه عاشق نبود پند پذير
سعدى
راه تردید، مسیر گذر عاشق نیست ...
چه کنم با چه کنم های دل بی هدفم؟!
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم.
حافظ
ما در چه شماریم، که خورشید جهانتاب
گردن به تماشای تو از صبح کشیدهست
ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز
تا باز کنی بند قبا، صبح دمیدهست.
صائب تبریزی
تو چه دانی که چه ها کرد
فراقت با من؟
غم هجران تو، ای دوست،
چنان کرد مرا
که ببینی نشناسی که منم یا دگری؟
عراقی
یاد تو می وزد
ولی
بیخبرم
ز جای تو ...
حسین منزوی
حالی از من نپرس بدحالم
خوب شو خوب میشود حالم
آخ دستم پرم بالم
حال بد هم برای خود حالیست ...!
حسین صفا
@tyler
تو ماه را
بیشتر از همه دوست میداشتی
و حالا ماه هر شب
تو را به یاد من میآورد
میخواهم فراموشات کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجرهها پاک نمیشود!
رسول یونان