در زیر سایه ی مژه ات
خوابم آرزوست...
فریدون مشیری
نمایش نسخه قابل چاپ
در زیر سایه ی مژه ات
خوابم آرزوست...
فریدون مشیری
ای شراب تلخ من
ترک تو تسکینم نداد
بی تو بودن هم شبیه با تو بودن مشکل است!!
:)
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی
تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد
بیا که میرود این شهر رو به ویرانی
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی
یا رب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید
دود آهیش در آیینه ی ادراک انداز
ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست
که در نی آتش سوزنده زودتر گیرد
دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت
ولی اجل ، به ره عمر ، رهزن عمل است
تا کنون در پرده بود این راز و درها بسته بود
زاهد از بوی سخن هشیار شد خاموش شو
چه سخته با واو :y (447):فقط اینو بلتم
وای به من ,, وای به من..... :))
وای از ان روز; تو عاشق شوی و من معشوق
پدری از تو درارم که خدا میداند ...!
درشتی و نرمی بهم در به است
چو رگزن که جراح و مرهم نه است
جوانمرد و خوش خوی و بخشنده باش
چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش
نیامد کس اندر جهان کو بماند
مگر آن کز او نام نیکو بماند
من بی تو پریشان
ولی تو انگار نه انگار
بی خبر در بزن و سر زده از راه برس
مثل باران بهاری که نمیگوید کی...
هرگز دلم ز کوی تو جای دگر نرفت
یکدم خیال روی توام از نظر نرفت
تو را اندازه ی سرباز غمگینی که از برجک
شبی از اوج غربت سر دهد اواز ; دلتنگم
دلبندم باش....!
بوی فروردین میطلبد
بغلت را....!