ای که می پرسی ز من کان ماه را منزل کجاست؟
منزل او در دل است، اما ندانم دل کجاست؟!
نمایش نسخه قابل چاپ
ای که می پرسی ز من کان ماه را منزل کجاست؟
منزل او در دل است، اما ندانم دل کجاست؟!
تو کز محنت دیگران بی غمی / نشاید که نامت نهند آدمی
یاران
چه غریبانه
رفتند از این خانه..
هی چه فاز سنگینی
همه چی سفید سیاه و هیچی رنگی نی
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشنایی داشتم
مرا شوق اغوش تو
و گریه به گوشی خاموش تو
وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش داد من غمگین داد
در هوس خیال او
همچو خیال گشتهام
اوست گرفته شهر دل
من به کجا سفر برم؟
من يك مهاجرم
از رويايى به روياى ديگر...
رسول یونان
راهِ مرا اشاره شو
من به کجا رسیده ام؟
هرچه دویده ام تو را
خسته شدم ، ندیده ام
مولانا
ما را رها کن از عدم
هستی بنه بر جان ما...
او مي رود دامن كشان
من زهر تنهايي چشان
ديگر مپرس از من نشان
كز دل نشانم مي رود
سعدي
دغدغه های فکریمو پس بده
قدمای کیلومتریمو پس بده
هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب
به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب
فریدون مشيری
بگشاي نقاب و
دَر فروبند
ماييم و تويي و
خانه خالي
امروز حريف خاص عشقيم
برداشته جام لاابالي
حضرت مولانا