تو باشی بهار باشد و چکاوک ها
مگر من از خوشبختی چه می خواهم؟!
نمایش نسخه قابل چاپ
تو باشی بهار باشد و چکاوک ها
مگر من از خوشبختی چه می خواهم؟!
منم آن ساحر شاعر که به افسون سخن
از نی کلک همه قند و شکر می بارم
من نه آنم که به تیغ ازتوبگردانم روی
امتحان کن به دوصدزخم مرا بسم الله
هرکس به تماشایی رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
#سعدی
یــاد بــاد آن کــه نــهــانـت نـظـری بـا مـا بـود
رقــم مــهــر تــو بــر چــهــره مــا پــیـدا بـود
دوشٖ ما را در خراباتی شب معراج بود
آنکه مستغنی بد از ما هم به ما محتاج بود
#سنایی
دستمو بگير تا بالم در بياد
كه تن من رقص جانانه ميخواد
در میان گونه گونه مرگ ها
تلخ تر مرگی ست،
مرگ برگ ها...
شفیعی کدکنی
اگر از کمند ِعشقت بروم،کجا گریزم؟
که خلاص ِبی تو بندست و حیات بی تو زندان
#سعدی
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
فروغ فرخزاد
دانی که من و تو
کی به هم خوش باشیم؟
آن وقت که کس نباشد
الّا من و تو...
#سعدی
روز ها در حسرت فردا به سر شد ای دریغ / دیگر از عمرم همین امروزو فردا مانده است..
تو را من چشم در راهم..... شباهنگام .....
که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی