یادردوغمی که داده ای بازش گیر
یاجان ودلی که برده ای بازم ده
نمایش نسخه قابل چاپ
یادردوغمی که داده ای بازش گیر
یاجان ودلی که برده ای بازم ده
هرآن کاو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد
درودیواربه حال دل من زارگریست
هرکجا ناله ی ناکامی خودسرکردم
مــا آرزوی عــشــرت فــانــی نــمــی کـنـیـم
مــا را ســریــر دولـت بـاقـی مـسـخـر اسـت
((جناب شهریار))
تو بمان، ای آنکه چون تو
پاک نیست...
مولانا
تا باده ز دست تو دل ارام گرفتم
شوریده بی نام و نشان نام گرفتم...
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
(( حضرت حافظ))
/ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
تا حدیث عاشقی و عشق باشد در جهان
نام من بادا نوشته بر سر دیوان عشق
جان به کف
خنده به لَب
شعله به دل
شور به سر
جان فدا
در رهِ جانانه ی عشقیم هنوز ...
مولانا
Sent from my SM-J320F using Tapatalk
زيباترين حرفت را بگو
شكنجه ي پنهان سكوتت را آشكار كن
و هراس مدار از آن كه بگويند
ترانه اي بيهوده مي خوانيد
چرا كه ترانه ي ما
ترانه ي بيهودگي نيست
چرا كه عشق
حرفي بيهوده نيست
احمد شاملو
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
مولوی
تا بال نداشتم
قفس تنگ نبود
بیدل