دلی دیرم خریدار محبت
کز او گرم است بازار محبت
لباسی دوختم بر قامت دل
زپود محنت و تار محبت
نمایش نسخه قابل چاپ
دلی دیرم خریدار محبت
کز او گرم است بازار محبت
لباسی دوختم بر قامت دل
زپود محنت و تار محبت
تو ما باشی مها ما تو
ندانم که منم یا تو
شکر هم تو، شکرخا تو
بخا که خوش همی خایی
یارب توچنان کن که پریشان نشوم
محتاج به بیگانه و خویشان نشوم
من ساده و بی رنگم
من عاشق دلتنگم
صدبار بزن ، قطع کن ، من عاشق تک زنگم
میخوام برات قصه بگم قصه ی آشنا شدن
عاشق شدن ، سكوت و غم قصه ی مبتلا شدن
نخستین بار گفتش از کجایی
بگفت از پشت سد آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند
بگفت نکته خرند و تست فروشند
بگفتا تست فروشی در ادب نیست
بگفت از درس خوانان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق به کنکور
بگفت از دل تو گویی و من از زور
بگفتا عشق کنکور بر تو چون است
بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا گر کند مغز تو را ریش
بگفت مغزم بود این گونه از پیش
بگفت ار من بیارم رتبه ای ناب
بگفتا وه چه می بینی تو در خواب
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
تویی آن شکرین لب یاسمین بر
منم آن آتشین دل دیدگان تر
از آن ترسم که در آغوشم آیی
گدازد آتشت بر آب شکر
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت
تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت
تمام آرزوها سر به زیـــــــــرند
ببین خوشحالیامون پیر پیـــرند
پلی بین من و اندیشه جاریست
ولی اندیشه ها ســـرد و حقیرند
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
دور می زد با خر خود بی قـــــــــرارتا که لیلی را کند با خود ســــــــواریک شبی که مست بود و نعشه بنگبر سر کویش نشست بر روی سنگتا که لیلا رد بشد از روبــــــــــــــــروکرد شماره پرت مجـــــــنون سوی او
وای اگر پرده ز اسرار افتد روزی
فاش گردد که چه در خرقه این مهجور است
تو را نیست این تکــــــــیه بر کردگار
برو دم زمردی مــــــــــــــزن خرسوار