در دل و جان خانه کردی عاقبت
هر دو را دیوانه کردی عاقبت
آمدی کآتش در این عالم زنی
وانگشتی تا نکردی عاقبت...
نمایش نسخه قابل چاپ
در دل و جان خانه کردی عاقبت
هر دو را دیوانه کردی عاقبت
آمدی کآتش در این عالم زنی
وانگشتی تا نکردی عاقبت...
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آئی که نیستم
مرا به روز قیامت غمی که هست این است
که روی مردم عالم دوباره باید دید
صائب تبریزی
منبا تو می نویسم و می خوانممنبا تو راه می روم و حرف می زنموز شوقِ این محالکه دستم به دست توستمنجای راه رفتنپرواز می کنم
چون پرتو ماه آیم و چون سایه دیوارگامی به سر کوی تو رفتن نتوانم
من همانم که پسندید و پسندیده نشد...
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم
باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما میگذری
با خبر باش که سر میشکند دیوارش
شبي مجنون به ليلي گفت کاي محبوب بي همتا تو را عاشق شود پيدا ولي مجنون نخواهد شد
دزدیده چون جان می روی
اندر میان جان من
سرو خرامان منی
ای رونق بستان من
مولانا
نام احمد نام جملهٔ انبیاست
چونک صد آمد نود هم پیش ماست
مولانا
تا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به من
تا که به سیلم ندهد کی کشدم بحر عطا