یارب مرا یاری مده : چونکه توخود یار منی
عاشق و غمخواری مده : چونکه تو دلدار منی
نمایش نسخه قابل چاپ
یارب مرا یاری مده : چونکه توخود یار منی
عاشق و غمخواری مده : چونکه تو دلدار منی
یک نفر هست صمیمانه تو را می خواهد
مثل یک عاشق دیوانه تو را می خواهد
گاه با یاد تو زانو به بغل می گیرد
خاطراتش شده افسانه ، تو را می خواهد
در این دنیا کسی محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
تاب بنفشه میدهد ، طره ی مشک سای تو
پرده ی غنچه میدرد ، خنده ی دلگشای تو
وای چه خسته می کند تنگی این قفس مرا
پیر شدم نکرد از این رنج و شکنجه بس مرا
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را باز پرس آخر ، کجا شد مهر فرزندی؟
یا ایهاالعزیز دلم مبتلایتان
دارد دوباره این دل تنگم هوایتان
از حال ما اگر که بپرسی ملال نیست
جز دوری شما و فراق صدایتان
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
تو صاحب خرمنی و من گدایی خوشه چین اما
به انعام تو شایستن نه حد هر گدا حافظ
ظالم آن قومی که چشمان دوختند
زان سخنها عالمی را سوختند
دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من
الهی خون شوی ای دل توهم گشتی رقیب من؟
نشاط جوانی ز پیران مجوی
که آب رفته باز نیاید به جوی
ﯾﮏ ﺩﻡ ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﭽﺮﺧﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭﭼﺮﺧﯽ ﺑﺰﻥ، ﻣﺴﺘﯽ ﻧﻤﺎ، ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﺭﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﻭﺗﺎ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻭﺍﭘﺴﯿﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺒﯿﻨﺪ ﺷﻮﺭ ﻭﺻﻞﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﻓﻠﮏ، ﭼﺮﺧﯽ ﺑﭽﺮﺧﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭحضرت مولانا
وقت اجلم ناله نه از رفتن جانست
از یار جدا می شوم این ناله از آن است
تویی دریا منم ماهی چنان دارم که میخواهی
بکن رحمت بکن شاهی که از تو ماندهام تنها