نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
نمایش نسخه قابل چاپ
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
در ازل خلاق چون تن را و دل را آفرید راحت و آرام دل ننهاد جز در رنج تن
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و شیر آرام گرفتب
هرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
تا دل به مهرت داده ام در بحر فکر افتاده ام
چون در نماز استاده ام گویی به محراب اندری
یا رب ان نوگل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده طلعت آن باش که آنی دارد
حافظ
در دایره سپهر ناپیدا غور جامیست که جمله را چشانند بدورنوبت چو به دور تو رسد آه مکن می نوش به خوشدلی که دور است نه جور
رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن
یا زجانان یا زجان باید که دل برداشتن
رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن
یا زجانان یا زجان باید که دل برداشتن
نمیدونم دلم دیوونه ی کیست
اسیر نرگش مستونه ی کیست
نمیدونم دل سرگشته ی مو
کجا میگردد و در خونه ی کیست
تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم
در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما
در کارگه کوزهگران کوزه شویم
ماهی که قدش به سرو میماند راست
آیینه به دست و روی خود میآراست
دستارچهای پیشکشش کردم گفت
وصلم طلبی زهی خیالی که توراست
تا در زده ام به دامن عفو تو دستتا یافته ام غبار تکلیف الستتقصیر عبادتم ندارد ایاموز طاعتِ کرده ام پشیمانی هست
تا غرق نشد سفینه در آب
رحمت کن و دستگیر و دریاب