دانه ای را كه دل موری از آن شاد شود
خوشی اش روز جزا تاج سليمان باشد
نمایش نسخه قابل چاپ
دانه ای را كه دل موری از آن شاد شود
خوشی اش روز جزا تاج سليمان باشد
دائم گل این بستان شاداب نمی ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می شنویم نا مکرر است
تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
تورا که هر چه مراد است در جهان داری
چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری
یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا
آسمان بوی اجابت مي دهد
بس که قنديل دعا آويخته است
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
در آن نفس كه بميرم در آرزوی تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاک كوی تو باشم
مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت
خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو
پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می رسند آن کار دیگر می کنند
دام تزوير كه گسترديم بهر صيد خلق
كرد مارا پايبند و خود شديم آخر شكار
راهِ مرا اشاره شو ، من به کجا رسیده ام ؟
هر چه دویده ام تو را ، خسته شدم ، ندیده ام
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست