در افتادی چو با شمشیر نفس و در نیوفتادی
به میدان ها توانی کار بست این پهلوانی را
نمایش نسخه قابل چاپ
در افتادی چو با شمشیر نفس و در نیوفتادی
به میدان ها توانی کار بست این پهلوانی را
آنچه از دریا به دریا می رود
از همان جا کامد، آنجا می رود
#مولانا
دلم تنهاست ماتم دارم امشب
دلی سرشار از غم دارم امشب
بسازم خنجری نیشش ز فولاد/
زنم بر دیده تا دل گردد ازاد
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
#مولانا
یاد باد انکه صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
دل داده ام بر باد
بر هرچه بادا باد
مجنون تر از لیلی
شیرین تر از فرهاد
در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه ؟
به من کم میکنی لطفی که داری این زمانه یا نه ؟
هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی.
حافظ
یکی از پیله ها لرزید، چشم شمع ها روشن!
مبارک باد! از پروانه ها خاکستر آوردن
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که خوب است و که زشت
تو را من چشم در راهم شباهنگام. که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
یک نگاه توام از نقد دو عالم بس بود
یک نظر دیدم و تاوان دو عالم دادم
منم آن آذرین مرغی که فی الحال/
بسوزم عالم ار برهم زنم بال
لب باز مگیر یک زمان از لب جام
تا بستانی کام جان از لب جام