ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
نمایش نسخه قابل چاپ
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
من از قلم افتاده ای بودم که چشمانت
نام مرا در کوی و برزن بر زبان انداخت
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی
تا شب نرود صبح پدیدار نباشد...
#سعدی
در «ولا الضّالینِ» حمدم خدشه ای وارد نبود
وای من .. محتاج یک رکعت شمارم کرده ای
یک ذره وفا را به دو عالم نفروشیم هر چند در این عهد خریدار ندارد
در خودم گم شده ام، دست و دلم نیست به کار
تو نباشی، من و دست و دل و کارم به چه کار؟
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
ما را که تو منظوری
خاطر نرود جایی..!
#سعدی
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
روز هجران و غم فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
دانه بهتر در زمين نرم بالا مي كشد سرفرازي بيشتر چون خاكساري بيشتر
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
تو ماه کاملی و من جزیره ای در آب
مرا به مدّ ِ تو هر شب، گذشته آب از سر...
#مهدی_فرجی
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
و اندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز چند گویی از اویس و چند پویی در قرن