رفته بودم که در آن منظره چشمی بچرانم
نه که تا چشم مرا هست بر او خیره بمانم
چه گذشته است که من مرد سفرهای دو روزه
دیر گاهی ست سفر کردن از او را نتوانم ؟
نمایش نسخه قابل چاپ
رفته بودم که در آن منظره چشمی بچرانم
نه که تا چشم مرا هست بر او خیره بمانم
چه گذشته است که من مرد سفرهای دو روزه
دیر گاهی ست سفر کردن از او را نتوانم ؟
ماهم که هاله ای به رخ از دود آهش است
دائم گرفته چون دل من روی ماهش است
دیگر نگاه وصف بهاری نمی کند
شرح خزان دل به زبان نگاهش است
شهریار
تو عهد کردهای که نشانی به خون مرا
من جهد کردهام که به عهدت وفا کنی
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست
وآنچه در مسجدم امروز کم است آنجا بود
دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس
جوشش خون را ببین از جگر مؤمنان
وز ستم و ظلم آن طره کافر مپرس
مولوی
سخن خویش به بیگانه نمی یارم گفت
گله از دوست به دشمن نه طریق ادب است
سعدی
تا تو مصور شدی در دل یکتای من
جای تصور نماند دیگرم اندر ضمیر
سعدی
رام تو نمیشود زمانه
رام از چه شدی رمیدن آموز
پروین اعتصامی
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت
تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما
چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت
شهریار
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ر دامن بدارمت
حافظ
تا خار غم عشق تو در پای دلم شد
بیروی تو گلهای چمن خار شمارم
منم که شعر و تغزل پناهگاه من است
چنانکه قول و غزل نیز در پناه من است
صفای گلشن دلها به ابر و باران نیست
که این وظیفه محول به اشک و آه من است
شهریار
تو مپندار ک خاموشی من/هست برهان فراموشی من
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید
اگر صد نامه بنویسم حکایت بیش از این باشد
سعدی