من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
نمایش نسخه قابل چاپ
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر آن ترک شیرازی بدست ارد دل ما را
به خال هندویش بخشیم سمرقند و بخارا را
اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری
به تیر غمزه صیدش کرد چشم ان کمان ابرو
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
در اين فكرم كه خواهي ماند با من مهربان يا نه؟
به من كم مي كني لطفي كه داري اين زمان يا نه؟
وحشي بافقي
هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند
رموز جام جم از نقش خاک ره دانست
تا تو مرا مراد دهی کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیدهام
مده ای رفیق پندم که نظر براو فکندم
تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی
من پلک بسته ام تو سرافکنده ای به زیر ..
در شرم عشق هردو به نوعی موافقیم...
مرا غیر از تماشای تو کاری نیست در عالم
و این یعنی که من یکتاپرستم حضرت دلبر
تقدیر الهی چو پی سوختن ماست
مانیز بسازیم به تقدیر الهی
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
"فروغی بسطامی"