دنیا مرا فروخت ولی كاش دست كم
چون بردگان مرا به تماشا نمی گذاشت
شاه نشین ِ چشم ِ من ، تکیه گَه ِ خیال ِ توست
نخ به پاي بابادك هاي كم طاقت مبند زندگي را هر چه آسانتر بگيري بهتر است![]()
شاه نشین ِ چشم ِ من ، تکیه گَه ِ خیال ِ توست
ن تو خلیل خدایی ن من چو اسماعیل
بگیر خنجر و دردم بگیر جان مرا
تو نیم دیگر من نیستی تمام منی
تمام کن غم و اندوه سالیان مرا
شاه نشین ِ چشم ِ من ، تکیه گَه ِ خیال ِ توست
تاج سر دادمش و سیم زر ، اما از من
عشق جز عمر گرانمایه به تاوان نگرفت
به پایان فکر نکن
اندیشیدن به پایان هر چیز
شیرینی حضورش را تلخ می کند
بگذار پایان تو را غافلگیر کند
درست …
مثل آغاز
نسبت عشق به من نسبت جان است به تن
تو بگو من به تو مشتاق ترم یا تو به من ؟!
به پایان فکر نکن
اندیشیدن به پایان هر چیز
شیرینی حضورش را تلخ می کند
بگذار پایان تو را غافلگیر کند
درست …
مثل آغاز
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
. . . . We're so sad, we paint the town blue
در حال حاضر 15 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 15 مهمان)