من ملخم ملخ منم
گر بپرم به راه خود
فرق سرم بشر منم
ما چنان آیینه ها بودیم ، رو در رو ولی
امشب این آیینه از آن آینه غمگین تر است
به پایان فکر نکن
اندیشیدن به پایان هر چیز
شیرینی حضورش را تلخ می کند
بگذار پایان تو را غافلگیر کند
درست …
مثل آغاز
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که پس از از عمر چه ماند باقی
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ
انگار که از مشت قفس رستی و رفتی
یکباره به روی همه در بستی و رفتی
به پایان فکر نکن
اندیشیدن به پایان هر چیز
شیرینی حضورش را تلخ می کند
بگذار پایان تو را غافلگیر کند
درست …
مثل آغاز
هر چند که هرگز نرسیدم به وصالت
عمری که حرام تو شد ای عشق ، حلالت
به پایان فکر نکن
اندیشیدن به پایان هر چیز
شیرینی حضورش را تلخ می کند
بگذار پایان تو را غافلگیر کند
درست …
مثل آغاز
دین راهگشا بودو تو گمگشته دینی !
تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی،
شاه نشین ِ چشم ِ من ، تکیه گَه ِ خیال ِ توست
یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج
به پایان فکر نکن
اندیشیدن به پایان هر چیز
شیرینی حضورش را تلخ می کند
بگذار پایان تو را غافلگیر کند
درست …
مثل آغاز
من دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمی که لبش باز به لبخند ، نشد
به پایان فکر نکن
اندیشیدن به پایان هر چیز
شیرینی حضورش را تلخ می کند
بگذار پایان تو را غافلگیر کند
درست …
مثل آغاز
دل بی در و بی سر و بی تن هر که روم چون بر در
چون بر در بی درش هر پیکر من ره بندش
بودن یا نبودن
مسئله اینست...
در حال حاضر 16 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 16 مهمان)