دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
لبخند بزن:>
این را مطمئن باش
هیچ چیز در این دنیا ارزش محو شدن لبخند زیبایت را ندارد
مرید پیر مغانم زمن مرنج ای شیخ /چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
حدیثی گر شنیدی، قصه سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
لبخند بزن:>
این را مطمئن باش
هیچ چیز در این دنیا ارزش محو شدن لبخند زیبایت را ندارد
تو صاحب خرمنی و من گدایی خوشه چین اما/به انعام تو شایستن نه حد هر گدا حافظ
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
ظاهر و باطن اگر باشد يكى
نيست كس را در نجات او شكى
لبخند بزن:>
این را مطمئن باش
هیچ چیز در این دنیا ارزش محو شدن لبخند زیبایت را ندارد
یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست/نفرین به من اگر تورا به زر ناب دهم
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است . آی.
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
لبخند بزن:>
این را مطمئن باش
هیچ چیز در این دنیا ارزش محو شدن لبخند زیبایت را ندارد
یک تار موی او به دو عالم نمیدهند/با عشقش این معامله گفتیم و سر گرفت
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا!!! رو چراغ باده را بفروز. شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها سخته و غمگین
لبخند بزن:>
این را مطمئن باش
هیچ چیز در این دنیا ارزش محو شدن لبخند زیبایت را ندارد
نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد/حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
دیدم و می آمد از مقایل من دوش
خنده ی تلخی نهاده بر لب پرنوش
غمزده چون ماهتاب آخر پاییز
دوخته بر روی من نگاه غم انگیز.
لبخند بزن:>
این را مطمئن باش
هیچ چیز در این دنیا ارزش محو شدن لبخند زیبایت را ندارد
زلیخا مرد از این حسرت که یوسف گشته زندانی /چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور.
لبخند بزن:>
این را مطمئن باش
هیچ چیز در این دنیا ارزش محو شدن لبخند زیبایت را ندارد
روز محشر که سر از خاک لحد برداریم/نام نیکویتو نقش است به پیشانی ما
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
آینه ات دانی چرا غماز نیست
ز آنکه زنگار از رخش ممتاز نیست
لبخند بزن:>
این را مطمئن باش
هیچ چیز در این دنیا ارزش محو شدن لبخند زیبایت را ندارد
ویرایش توسط ناخدا : 27 آذر 1395 در ساعت 14:29
در حال حاضر 12 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 12 مهمان)