تورا این همه بلبل نوای عشق زند/چه اتفات بود بر صدای منکر زاغ
تورا این همه بلبل نوای عشق زند/چه اتفات بود بر صدای منکر زاغ
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
غم دل با تو نگویم که نداری غم دل
با کسی حال توان گفت که حالی دارد
لبخند بزن:>
این را مطمئن باش
هیچ چیز در این دنیا ارزش محو شدن لبخند زیبایت را ندارد
دلا در عاشقی ثابت قدم باش/که در این ره نباشد کار بی اجر
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
لبخند بزن:>
این را مطمئن باش
هیچ چیز در این دنیا ارزش محو شدن لبخند زیبایت را ندارد
تو در ابعاد من جوانه زدی ... عکس من، قاب بودنت بودم تو به فکر خیانتت بودی ... من به فکر سرودنت بودم
دستم به ماه ميرسد امشب ، اگر كه عشق دست مرا دوباره بگيرد ، مگر كه عشق...
Sent from my iPhone using Tapatalk
غم انگیزترین قسمت مهربون بودن اونجاست که هیچکس قدر بودنت رو نمیدونه ولی تو بازهم مهربانانه میمونی...
قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند /ما که رندیم و گدا دیر مغان مارا بس
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
سخن کم گوی تا در کار گیرند
که در بسیار , بد بسیار گیرند
لبخند بزن:>
این را مطمئن باش
هیچ چیز در این دنیا ارزش محو شدن لبخند زیبایت را ندارد
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت/دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
رفتی که من یخچال قطبی را ... در آتش دوزخ برقصانم رفتی که جای شال در سرما ... چشم از گناهانت بپوشانم
مارا به مقام عشق راهی دادند /در کوی خرابات پناهی دادند
درویشی و بیچارگی ما دیدند /مارا هم از این نمد کلاهی دادند
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده
سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
آری زمستان است
لبخند بزن:>
این را مطمئن باش
هیچ چیز در این دنیا ارزش محو شدن لبخند زیبایت را ندارد
تیغه ی زنجان بخزد بر تنت ... خون دل منزویان گردنت ... شاعر اگر رب غزل خوانی است ... عاقبتش نصرت رحمانی است
یک نفر هست صمیمانه تو را می خواهد
مثل یک عاشق دیوانه تو را می خواهد
گاه با یاد تو زانو به بغل می گیرد
خاطراتش شده افسانه ، تو را می خواهد...
Sent from my iPhone using Tapatalk
غم انگیزترین قسمت مهربون بودن اونجاست که هیچکس قدر بودنت رو نمیدونه ولی تو بازهم مهربانانه میمونی...
در حال حاضر 12 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 12 مهمان)