دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
نمایش نسخه قابل چاپ
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
مرید پیر مغانم زمن مرنج ای شیخ /چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
حدیثی گر شنیدی، قصه سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
تو صاحب خرمنی و من گدایی خوشه چین اما/به انعام تو شایستن نه حد هر گدا حافظ
ظاهر و باطن اگر باشد يكى
نيست كس را در نجات او شكى
یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست/نفرین به من اگر تورا به زر ناب دهم
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است . آی.
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
یک تار موی او به دو عالم نمیدهند/با عشقش این معامله گفتیم و سر گرفت
تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا!!! رو چراغ باده را بفروز. شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها سخته و غمگین
نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد/حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد
دیدم و می آمد از مقایل من دوش
خنده ی تلخی نهاده بر لب پرنوش
غمزده چون ماهتاب آخر پاییز
دوخته بر روی من نگاه غم انگیز.
زلیخا مرد از این حسرت که یوسف گشته زندانی /چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور.
روز محشر که سر از خاک لحد برداریم/نام نیکویتو نقش است به پیشانی ما
آینه ات دانی چرا غماز نیست
ز آنکه زنگار از رخش ممتاز نیست