تو عشق پاکی و پیوند حسن جاودان داری /نه حسنت انتها دارد نه عشقت ابتدا حافظ
تو عشق پاکی و پیوند حسن جاودان داری /نه حسنت انتها دارد نه عشقت ابتدا حافظ
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
ظاهر و باطن اگر باشد يكى
نيست كس را در نجات او شكى
لبخند بزن:>
این را مطمئن باش
هیچ چیز در این دنیا ارزش محو شدن لبخند زیبایت را ندارد
یارب آن شاه وش ماه رخ زهره جبین /در یکتای که وگوهر یکدانه کیست
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
لبخند بزن:>
این را مطمئن باش
هیچ چیز در این دنیا ارزش محو شدن لبخند زیبایت را ندارد
یارب این آتش که در جان من است/ سرد کن زآنسان که کردی بر خلیل
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
لطف کن انقدر با موهای خود بازی نکن
مومنم اما نه آنقدری که فکرش را کنی
شيطان در گوشم زمزمه كرد: تو به اندازه ى كافى قوى نيستى كه در مقابل طوفان دوام بيارى.
امروز من در گوش شيطان زمزمه كردم: من خودِ طوفانم
یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم
محتاج برادران و خویشان نشوم
بی منت خلق خود مرا روزی ده
تا از در تو بر در ایشان نشوم
لبخند بزن:>
این را مطمئن باش
هیچ چیز در این دنیا ارزش محو شدن لبخند زیبایت را ندارد
مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست/از همین خاک جهان دگری ساختن است
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
تورا باید مثل ماه رو قله ها نگاه کرد
با هرچی نبض تو دنیا است فقط تورو صدا کرد
شيطان در گوشم زمزمه كرد: تو به اندازه ى كافى قوى نيستى كه در مقابل طوفان دوام بيارى.
امروز من در گوش شيطان زمزمه كردم: من خودِ طوفانم
دل جز ره عشق تو نپوید هرگز/جان جز سخن عشق نگوید هرگز
صحرای دلم عشق تو شورستان کرد/تا مهر کسی در آن نروید هرگز
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم
گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست
لبخند بزن:>
این را مطمئن باش
هیچ چیز در این دنیا ارزش محو شدن لبخند زیبایت را ندارد
المنة لله که ندارم زر و سیمی
کز بخل خسیسی شوم ، از حرص لیمی
شغلی نه که تا غیر برد مایده خلد
باید ز پی جان خود افروخت جحیمی
نه عامل دیوان و نه پا در گل زندان
نی بستهی امیدی و نی خستهی بیمی
ماییم و همین حلقی و پوشیدن دلقی
یک گوشهی نان بس بود و پاره گلیمی
يك بار هم اي عشق من از عقل مينديش ؛ بگذار كه دل حل بكند مسئله هارا..
Sent from my iPhone using Tapatalk
غم انگیزترین قسمت مهربون بودن اونجاست که هیچکس قدر بودنت رو نمیدونه ولی تو بازهم مهربانانه میمونی...
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند
لبخند بزن:>
این را مطمئن باش
هیچ چیز در این دنیا ارزش محو شدن لبخند زیبایت را ندارد
در حال حاضر 12 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 12 مهمان)