بگم ب چی اخه...
دلم شور میزنه ..
به اینکه قرار نیست وقتی حرف نمیزنم ینی چیزی اذیتم نمیکنه
وجودم از استرس پره، روانم داره متلاشی میشه، خیلی دارم تلاش میکنم حواسمو از این وضعیت پرت کنم ولی نمیشه ...
به امروز، به افتادنم از رو پلهها جلو همه
به سفارشایی که باید تحویل داده بشن
به میم، نفهمیدم از تهران خارج شد بالاخره یا نه
هم دلتنگشم و هم نگران
با اینکه یه شکاف عقیدهای بزرگ بینمونه ولی ...
به ماهی قرمزای عید که جلو پاساژ اوردن
ولی اصلا حال و هوای عیدو نداره اینجا
به اینکه حساسیتم رو وسایلام بیشتر از قبل شده، دیگه حتی اجازه گرفتن هم اثر نداره، واقعا دلم نمیخواد کسی بهشون دست بزنه
به همین میزان هم رو وسایل بقیه حساسم، حتی بیشتر!
به اینکه دیگه ناچار بودم برم مغازهش، باید اون وسیله رو میدادم دستش که بده به ف، ولی رفتارش همونجور متین و مهربون بود
به اعصاب خردیهای دیشب و امروز صبح
به اینکه چجوری بهش بفهمونم که این فقد یه سوءتفاهم بود و من حس خاصی بهش ندارم؟
به لباسایی که باید نگین بزنیم
البته که من قرار نیست زیر بار برم
به اینکه باید هر طوری که شده این امید رو زنده نگه دارم
ناامیدی سمّه!
به حاجی و مکالمهای که هم داداشش شنید و هم شاگردش
به چپ کردن چند شب پیشمون
وقتی در ماشینو باز کردم، میتونستم زمینو ببوسم
به تلاشای پدرانهش واسه نزدیک کردن بچهها به سمت خودش
به اینکه دیروز تو محل کارم چند بار گریه کردم، اصلا یهو اشکی میشدم، دست خودم نبود
به س، خیلی به س، چون هر روز میبینمش
حتی اگه یه روز نبینمش اون میاد تو پاساژ ما
چرا پیگیره؟
چرا از هر راهی که میریم اون پیداش میشه؟
چرا نمیتونم بفهمم چی میخواد؟
به اینکه یه نفر آدمم و یه دنیا فکر
به دور زدنای تو بازار بعد از کار،
دیشب منو بابت خندههام چند بار مسخره کردن
آدم چجوری میتونه خندههاشو تغییر بده؟
به اون تماس و صدایی که آخرین بار ۷ سال پیش شنیده بودمش و تظاهر کرد که اشتباه گرفته و منو خانوم صادقی خطاب کرد
به رنگ سرخابی که جفتشون پوشیده بودن
به غم تو چهرهش
به نوشابه مشکی شیشهای
به تسویه نکردن حسابش
به اینکه چرا ازم رو میگیره؟
به دانتل سفید کار شده
به سیبیلام، عین مرد شدم و وقت ندارم به خودم برسم
به ۴۰۵، توروخدا تو یکی خوب باش دیگه
به نوارای عدسی لبهی جیبش که فر خوردن
به دوربین انداختنم با چشای خیلی ریز
به بلوچی قهوهای
به شلوغی جمعیت شهر
به اینکه کاش میتونستم خودمو از بعضی خاطرهها پاک کنم
به آیندهی نامعلوم
"فردا اگه مال تو بود، خورشیدکم آزاد بتاب ..."
"خواب دیدم تو یه دشت از نعنا،
روی پاهای تو خوابم برده…"
اومدیم عید دیدنی
دارم به این فکر میکنم که چجوری حداقل تا دو ساعت دیگه باید اینجا بشینم ؟!
تقریبا همه دارن با یکی حرف میزنن بجز من![]()
دختر دایی/ خاله هام نیومدن
داره سخت میگذرههههه
والا
به زرشک آسیاب شده
ب اینکه فیلمای این دوره تموم شه زودتر برم سراغ نوشتن
استرس دارم
همش دوس دارم زودتر تموم شه ولی یکم راه طولانیه
شایدم من واقعا دارم زمان کمی میذارم
نصف شبا بنویسم و بخونم بهتر نیس ؟
چیکار کنم![]()
خیلی گیج شدم نمیدونم راه درست چیه
باید خودمو سرزنش کنم بابت اینکه از برنامههام جا موندم
یا باید فقط به خودم حق بدم و بذارم همینطوری بینظم روزمره جلو بره؟!
ما
بیرون زمان ایستادهایم
با دشنۀ تلخی
در گردههایمان
به اینکه الان باید سر کار باشم ولی من کجام؟ تو پتو جلوی کولر
+ من با اول صبح بیدار شدن مشکل ندارم، من کلا با بیدار شدن مشکل دارم![]()
"خواب دیدم تو یه دشت از نعنا،
روی پاهای تو خوابم برده…"
Gap gpt CORE:
![]()
If you ever miss me, you can find me fighting my nightmares and chasing my dreams
Come with me! I promise we will have fun!
از دیشب فکرم درگیره سر این موضوع
برای مهمونا من تو اتاقم میمونم و نمیام ولی گفتم فقط برای عموم میام و اومدم موقع خدافظی که شد هممون لحظه مهمونای جدید داشتن میومدن و منم با عجله رفتم پایین قبلش هعی مامان میگفت محدثه زود برو دارن میان
میدونم مامانم میدونه با مهمون حال نمیکنم ولی هیچ وقت انقدر اصرار نمیکرد که برم و دیده نشم
نمیدونم حس کردم از وجودم خجالت میکشه نمیدونم
ازش پرسیدم گفتم خجالت میکشی از اینکه پشت کنکورم و مهمونا هعی میپرسن؟از این نظر که هعی تند تند میگفتی برم پایین
جوابش نه بود و دلایل منطقی اورد ولی نمیدونم هنوزم دارم به این موضوع فکر میکنم
که مایه خجالتشم که دوست داشت دیده نشم؟
در حال حاضر 173 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 173 مهمان)