به روزگار عجیبی که گرفتارش شدم ...
به اینکه اگهواقعا نشه چی؟!
اگه واقعا حرف هام درست از آب دربیاد و اون اتفاق نیفته چی: )
یعنی اگه اون اتفاق نیفته قیدم رو میزنه؟: )
به اینکه فردای من چجوری خواهد بود؟!
به اینکه چرا وقتی استرس دارم حالت تهوع سراغم میاد و با هیچی درست نمیشه!
به اینکه وقتی داشت میگفت چرا من بیمارستان بودم کسی نیومد!
فقط من که بودم: ) البته خُب من ۱۶ سال بیشتر سنم نبود اون موقعه ...
یادمه پرستارا میگفتن چه همراهی کوچولویی با خودتون آوردین : )
ولی تجربه جالبی بود ...
اما دیدنه زخماش اشکم رودر میآورد...
هیچ وقت یادم نمیره منودلیل حال بدش دونست و یک سیلی نثارم کردم : )
هرچقد تلخ بود ولی بزرگ شدم و درس شد ...
اما حسی که ازش گرفتم هنوز تو قلبم هست...
من عامل بدبختی بعضی از آدم ها میتونم باشم ...
به اینکه اون بار به دختر خالم گفتم من نباشم زندگی همه بهتر پیش میره ...
و به اینکه چجوری رفته بهش گفته من دخترِ پاکی ام ؟!
: )عجیبه گاهی فکر میکردم آدم ها راجبم فکر نمیکنن و رفتارم رو آنالیز نمیکنن.
اما از یک پسره ۱۹ ساله توقع نداشتم حتی رفتارم رو آنالیز کنه !
گاهی اوقات آدم میتونه مهم باشه برای کسی که براش مهم نیست راجبش چی فکر میکنه!



LinkBack URL
About LinkBacks
پاسخ با نقل قول





.gif)

.gif)
