وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی!
تا با تو بگویم غم شب های جدایی:(
بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان
من عودم و از سوختنم نیست رهایی...
سایه
نمایش نسخه قابل چاپ
وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی!
تا با تو بگویم غم شب های جدایی:(
بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان
من عودم و از سوختنم نیست رهایی...
سایه
یافتم روشندلی، از گریه های نیمه شب
خاطری چون صبح دارم، از صفای نیمه شب
رهی معیری
در پیش بی دردان چرا فریادِ بی حاصل کنم؟!
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم !
مرده بُدَم زنده شدم، گریه بُدَم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
مولوی
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه پر درد شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
در عشق اگر جان بدهی، جان آنست
ای بی سر و سامان، سر و سامان آنست
گر در ره او دل تو دارد دردی
آن درد نگهدار که درمان آنست...
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من
نگارا وقتِ آن آمد گه یک دَم زآن من باشی !
دلم بی تو بجان آمد ! بیا تا جان من باشی...
عراقی عزیز
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
حافظ
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
در مدرسه از نشاطمان کم کرده اند . . .
از فرصت ارتباطمان کم کرده اند . . .
هر وقت به هم عشق تعارف کردیم . . .
از نمره انظباتمان کم کرده اند . . .
در گوش دلم گفت فلک پنهانی
حکمی که قضا بود ز من میدانی؟
در گردش خویش اگر مرا دست بُدی
خود را برهاندمی ز سرگردانی!
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد؟
دوستی کی آمد آخر دوستداران را چه شد؟
تو كه خود خال لبي از چه گرفتار شدي
تو طبيب همه اي از چه تو بيمار شدي