روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
نمایش نسخه قابل چاپ
روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
عاقبت سر به بیابان بنهد چون سعدی
هر که در سر هوس چون تو غزالی دارد
سعدى
دلشده ی پای بند گردن جان در کمند
زهره ی گفتار نه کاین چه سبب وان چراست
- امروزم كه روز بزرگداشت حافظ :yahoo (8): بود!!!
كسي گيرد خطا بر نظم حافظ ، كه هيچش لطف در گوهر نباشد!!!!
-----------------------------------------
به خاطر به هم نخوردن نظم تاپيك ، با حرف ((ت)) از بهايي:
تا كى به تمناى وصال تو يگانه
اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت
این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسکها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در
باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میز های مدرسه مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند
من از
میان
ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
دردفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های
کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره
به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آن قدر قد کشیده که دیوار رابرای برگهای جوانش
معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنها تر از تو نیست ؟
پیغمبران رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند ؟
این انفجار های پیاپی
و ابرهای مسموم
آیا طنین آینه های مقدس هستند ؟
ای دوست ای برادر ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس
همیشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند
من شبدر چهار پری را می بویم
که روی گور
مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
حس میکنم که وقت گذشته ست
حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
حس میکنم که
میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این
غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
حرفی بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
فروغ فرخزاد
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند
دنیا دو روزه
غصه نخور فایده نداره
شعر نو:yahoo (20)::yahoo (20)::yahoo (20):
هیچ گم کرده ای نداریم.
دلخوشیم که در نیمه ی تاریک دنیا کسی ما را گم کرده است و دارد در به در
دنبالمان می گردد.
شاید الان کنار تو بودم
اگر به جای اینهمه شعر
از کلمات طنابی بافته بودم...
مرا
تو
بیسببی
نیستی.
بهراستی
صلتِ کدام قصیدهای
ای غزل؟
ستارهبارانِ جوابِ کدام سلامی
به آفتاب
از دریچهی تاریک؟
کلام از نگاهِ تو شکل میبندد.
خوشا نظربازیا که تو آغاز میکنی!
پسِ پُشتِ مردمکانت
فریادِ کدام زندانیست
که آزادی را
به لبانِ برآماسیده
گُلِ سرخی پرتاب میکند؟
ـورنه
این ستارهبازی
حاشا
چیزی بدهکارِ آفتاب نیست.
نگاه از صدای تو ایمن میشود.
چه مؤمنانه نامِ مرا آواز میکنی!
و دلت
کبوترِ آشتیست،
در خون تپیده
به بامِ تلخ.با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز میکنی!
شاملو
یادش به خیر دلبر روشن ضمیر مادلدار ما، دلاور ما، دلپذیر ما
یاری که در کشاکش گردابهای غماو بود و دست بستهی او دستگیر ما
یادش دوید در دلم و چون نسیم خیسبگذشت و تازه کرد سراسر کویر ما
ما را هوای اوست در این برگریز مهر پر میکشد ز سینه دل دیرگیر ما
صیاد ما که بخت و کمندش بلند باد پرسیده هیچ گاه که: کو آن اسیر ما؟
صبح است روی دوست چراغی از آفتاب او را چه غم ز شمع دل پیشمیر ما
بس نقشها زدند ولی روز آزمون یک از هزارشان نشد آن بی نظیر ما
تیر دعا رهاست در این آسمان کجاستمرغ دلی که سینه سپارد به تیر ما؟
روزی به سر نیامده شامی به پای خاست بنگر که تا چه زود رسیدهاست دیر ما
فریاد ما ز دشنهی دشمن نبود، دوست
خنجر برون کشید و بر آمد نفیر ماآنان که لاف دایگی و مادری زدند
خوردند خون ما و بریدند شیر ما آن جا که باغبان کمر سرو میزند
و ز باغ میبرد همه عطر و عبیر ما ای شط رهرونده تو آیینهای بگیر
بر روی و موی بیدبن سر به زیر مامیگفت پیر ما که صبوری به روز سخت حالی بیاورید صبوری به پیر ما
چون عقل را به گوشه میخانه باختیمعشق تو مانْد در همه حالی دبیر ما
سياوش كسرايى