ای دوست، قبولم کن و جانم بستان
مستم کنُ وز هر دو جهانم بستان...
نمایش نسخه قابل چاپ
ای دوست، قبولم کن و جانم بستان
مستم کنُ وز هر دو جهانم بستان...
نرگست در طاق ابرو از چه خفتد بی خبر
زانکه جای خواب مستان گوشهٔ محراب نیست
نخل بند شاعران، #خواجوی_کرمانی
تـا بـه شـکـار رفـتـهای گـشـتـه دلـم شـکـار غم
هست مرا ازین سپس طیش فزون و عیش کم
مکن زغصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید انکه زحمتی نکشید
دنبالت ميام با ي چتر خيس
رد پاي تو، روي جاده نيست
اميد جامع
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
سعدي
درد آدمها را تغییر میدهد
دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است
شیشه ی بشکسته راپیوندکردن مشکل است
تعادل دنیا
گاهی فقط به مویی بند استلوکوموتیوران تو
کاش این را میدانست
حافظ موسوى
تویی دریا منم ماهی چنان دارم که میخواهی
بکن رحمت بکن شاهی که از تو ماندهام تنها
مولوی
امشب از آسمان دیدهی تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجههایم جرقه میکارد
شعر دیوانهی تبآلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره میسوزد
عطش جاودان آتشها
آری، آغاز دوستداشتن است
گر چه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوستداشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطرههای الماس است
آنچه از شب بجای میماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه، بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانهی من
آه، بگذار زین دریچهی باز
خفته در پرنیان رؤیاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم، تو، پای تا سر تو
زندگی گر هزارباره بود
بار دیگر تو، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بسکه لبریزم از تو، میخواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بسکه لبریزم از تو، میخواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری، آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
فروغ فرخزاد
تا از آشیانه
سویت پر بگیرم
از بندم رها ساز
تا از غم نمیرم
فریدون فرخزاد
من دست شسته ام از غرورم برای تو افتاده ام چو قطره شبنم به پای تو
و
شهامتی تا تغییر دهم انچه را که نمیتوانم :yahoo (77):