یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
نمایش نسخه قابل چاپ
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
راز دلت را مکن فاش به نامحرمان / در بر ما محرمان راز گشودن خطاست :)
تا كي گناه پشت گناه أيها العزيز؟
تا كي اسير لذت عصيان شدن بس است
خسته شدم از اين همه بازي روزگار
مغلوب نفس خاطى و شيطان شدن بس است
سرگرم زندگي شدنم را نگاه كن
بر سفره هاي غير تو مهمان شدن بس است
يك لحظه هم اجازه ندادى ببينمت
گفتي برو كه دست به دامان شدن بس است
باشد قبول ميروم اما دعاي تو
در حق من براي مسلمان شدن بس است
دست مرا بگير كه عبدي فراري ام
دست مرا بگير گريزان شدن بس است
یا رب زِ کرم دری به رویم بُگشای
راهی که در ان نجات باشد بنمای
در دلم بود
که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد؟
که سعیِ من و دل باطل بود...
حافظ
دیدی آن را
که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت:
منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین!
.
.
.
فریدون_مشیری
نظامىنشاید گفت با فارغ دلان رازمخالف در نسازد ساز با ساز
زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
فرمای که تا باده گلگون آرند
تو زر نِهی ای غافل نادان که تو را
در خاک نهند و باز بیرون آرند!
دل به اميد صدايي
كه مگر در تو رسد
ناله ها كرد در اين كوه
كه فرهاد نكرد
حافظ
دوستت دارم و دانم كه تويي دشنم جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست؟
ندانم
عماد خراساني
ما را كه تو منظوري خاطر نرود جايي
با چشم نمي بيند يا راه نمي داند
سعدي
دل باز به هوش آمد،جانان که میآید؟
بیمار به هوش آمد،درمان که می آید ؟
ای دل تو نمیگفتی که اینک ز پی مردن
اسباب مهیا کن آن جان که می آید ؟
خود نامهٔ خویش آورد،از بهر قصاص آمد
سر،خاک ره قاصد،فرمان که می آید ؟
گفتم که بسوزم جان بر آتش روی تو
گفتا که چرا غم را پروانه نمییابد
گفتم که شوم محرم،در مجلس خاص تو
گفتا که حریف ما دیوانه نمیباید...
دینگ دینگه ساز میاد
از بالای شیراز میاد
:دی
در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم
سعدي
مردم از فتنه گریزند و ندانند که ما
به تمنای تو در حسرت رستاخیزیم