نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی...
شهریار
نمایش نسخه قابل چاپ
نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی...
شهریار
یاربّ ز شـراب شوق سازم مدهوش
تا وارهم از خودوجهان گشته خموش
اسبــاب تعلّق از دلـــم بیــرون کن
تا آوَرد از وجود من عشــق تو جوش
#لامع_درمیانی
شکستم سوختم برباد رفتم بی نشان گشتم
هنوزم هست فکر او ز مغراستخوان پیدا...
محمدسهرابی
آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو میخواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو میخواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
فروغ فرخزاد
تا در طلب گوهر کانی،کانی
تا در هوس لقمه نانی، نانی
این نکته رمز اگر بدانی دانی
هر چیز که در جستن آنی ، آنی
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی زحال من
تا هستم من اسیر کوی توام،به آرزوی توام...اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایییییی
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی...
یکیشان بیلش را در زمین فرو برد،
کمی کلوخ بیرون آورد، خاک سیاه میامی،
و خاک را پراکنده کرد، به زمین تف کرد،
و ناگهان برگشت، بدون هیچ احترامی.
دونالد جاستین
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
شاگرد که بودی که چنین استادی
خوبی و کرم را چو نکو بنیادی
ای دنیا را ز تو،هزار آزادی ...
یار مفروش به دنيا كه بسي سود نكرد
آن كه يوسف به زرِ ناسَره بفروخته بود
حافظ
دل موضع صبر بود و بردي
هم چاره تحملست و تسليم
سعدي
ما را به جز خيالت، فكري دگر نباشد
در هيچ سر خيالي، زين خوبتر نباشد
سلمان ساوجي
دلُم تنگه به تنگی چشم غربال
رخُم زرده به زردی کاه دیوال
تنم کوهی بُد و مویی نمانده
همه از غصه ی نادیدن یار ...
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است
بنويسيد که يک مرغ مهاجر بودهاست
بنويسيد زمين کوچه ي سرگردانياست
او در اين معبر پرحادثه عابر بودهاست
تو چه چیزی؟ چه بلایی! چه کسی؟
فتنهای؟ شنقصهای؟ فتانی؟
" ای که از لطف سراسر جانی !
جان چه باشد که تو صد چندانی !! "
عراقیِ عزیز
ﯾﮏ ﺩﻡ ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﭽﺮﺧﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭﭼﺮﺧﯽ ﺑﺰﻥ، ﻣﺴﺘﯽ ﻧﻤﺎ، ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﺭﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ
ﺗﺎ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻭﺍﭘﺴﯿﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺒﯿﻨﺪ ﺷﻮﺭ ﻭﺻﻞ
ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﻓﻠﮏ، ﭼﺮﺧﯽ ﺑﭽﺮﺧﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ
مولانا