دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم این درد را دوا کن
نمایش نسخه قابل چاپ
دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم این درد را دوا کن
نمی دانم چه می خواهم خدا یا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
رفیق همیشگیم فروغ فرخزاد
من آن طبیــــــب زمینگیر زار و بیــــــــــــمارم
که هر چه زهر به خود می دهم ، نمی میرم : (
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
فروغ فرخزاد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
داديم ز كف نقد جواني و دريغا
چيزي به جز از حيرت و حسرت نستانديم
رعدي آذرخشي
من تهی دست به بازار محبت نروم
سر و جان است که سرمایه ی سودای من است
ابوالحسن ورزی
توانا بود هر ک دانا بود ز دانش دل پیر برنا بود:|
دل پردرد من امشب بنوشیدهست یک دردی
از آنچ زهره ساقی بیاوردش ره آوردی
چه زهره دارد و یارا که خواب آرد حشر ما را
که امشب مینماید عشق بر عشاق پامردی
مولوی
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
رها نمیکند ایام در کنار منش
که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
بدان همیکند و درکشم به خویشتنش
سعدی
شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا کي؟
سوختم، سوختم اين راز نهفتن تا کي؟
وحشي بافقي
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی میکرد
عشق میگفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در اين بازار گر سوديست با درويش خرسندست
خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي
حافظ
یـک عـمر گریه کردم ای آسمان روا نیست
دردانــه ام ز چـشـم گـریـان مـن بـیـفـتـد
شهریــــار