در اين دنيا كسي بي غم نباشد
اگر باشد بني آدم نباشد
خاقاني
نمایش نسخه قابل چاپ
در اين دنيا كسي بي غم نباشد
اگر باشد بني آدم نباشد
خاقاني
دارم هواى صحبت یاران رفته را
یارى کن اى اجل که به یاران رسانیم
شهریــــار
مُردم از حسرت به پیغامی، دلم را شاد کن
ای که گفتی، فراموشت نسازم، یاد کن
افضل لاهوری
نـــوجـــوانـــی کــه غــم دوری او پــیــرم کــرد
بـــاز پـــیـــرانــه ســرم بــخــت جــوان بــازآورد
شهریـــــار
دنيا به روي سينه ي من دست رد گذاشت
بر هر چه آرزو به دلم بود سد گذاشت
ميثم اماني
نرگس که سرو پای وجودش همه چشم است
تا چشم تو را دید نظر سوی تو دارد
معانی
دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را
هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را
جوش نمود نوش را نور فزود دیده را
مولوی
آدميزاد اگر بي ادب است آدم نيست
فرق در بين بني آدم و حيوان ادب است
فصاحت رازي
تو را با غیر می بینم، صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
مهدی اخوان ثالث
دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
به شوخی می برند از من سیه چشمان شیرازی
من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم
تو آهووش چنان شوخی که با من میکنی بازی
شهریار
یک دل و یک جهت و یک رو باش
از دو رویان جهان یک سو باش
جامی
شرف مرد به جود است و کرامت نه سجودهر که این هر دو ندارد عدمش به ز وجود"سعدی"
دانه اي را كه دل موري از آن شاد شود
خوشي اش روز جزا تاج سليمان باشد
صائب تبريزي
دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم این درد را دوا کن
نیازارم ز خود هرگز دلی را
که می ترسم در او جای تو باشد
نظیری نیشابوری