یاد باد ان که زما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غم دیده ی ما شاد نکرد
نمایش نسخه قابل چاپ
یاد باد ان که زما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غم دیده ی ما شاد نکرد
دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است
شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است
تو نیکی می کن و در دجله انداز....که ایزد در بیابانت دهد باز
زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
قطره ای دانش که بخشیدی ز پیش....متصل گردان به دریاهای خویش
تو باشی بهار باشد و چکاوک ها
مگر من از خوشبختی چه می خواهم؟!
من مانده ام و شعر سرودن بی تواز خواب غزل پلک گشودن بی تو
وقت اجلم ناله نه از رفتن جانست
از یار جدا می شوم این ناله از آن است
تا تو نگاه میکنی کار من اه کردن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
تویی دریا منم ماهی چنان دارم که میخواهی
بکن رحمت بکن شاهی که از تو ماندهام تنها
ایینه سکندر جام می است بنگر
تا برتو عرضه دارد احوال ملک دارا
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
الا ای دولتی طالع که قدر وقت می دانی
گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش
شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار
باز هم پنجره ای در دل سیمانی ماست
تو نیکی میکن ودر دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز