در دل هوسي هست دريغا نفسي نيست
ما را نفسي نيست كه در دل هوسي نيست
تو را با غیر می بینم ، صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
به پایان فکر نکن
اندیشیدن به پایان هر چیز
شیرینی حضورش را تلخ می کند
بگذار پایان تو را غافلگیر کند
درست …
مثل آغاز
تمام شب نگاه من
به چشم های زندگیم خیره گشته بود
به ان دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من می گریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پلک ها پناه می اورند .
ما را به جز خیالت ، فکری دگر نباشد
در هیچ سر خیالی ، زین خوبتر نباشد
به پایان فکر نکن
اندیشیدن به پایان هر چیز
شیرینی حضورش را تلخ می کند
بگذار پایان تو را غافلگیر کند
درست …
مثل آغاز
دارم دلکی به تیغ هجران خسته
از یار جدا و با غمش پیوسته
آیا بود آنکه بار دیگر ببینم
با یار نشسته و ز غم وارسته ؟
به پایان فکر نکن
اندیشیدن به پایان هر چیز
شیرینی حضورش را تلخ می کند
بگذار پایان تو را غافلگیر کند
درست …
مثل آغاز
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرامتر از آهو بی باک ترم از شیر
هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
زکجا امده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم اخر ننمایی وطنم
ما گشته ایم ، نیست ، تو هم جستجو مکن
آن روز ها گذشت ، دگر آرزو مکن
به پایان فکر نکن
اندیشیدن به پایان هر چیز
شیرینی حضورش را تلخ می کند
بگذار پایان تو را غافلگیر کند
درست …
مثل آغاز
تو را ببوس که لبهایت هنوز طعم عسل دارد...
تو را بخواه که آغوشت هنوز میل بغل دارد...
(این دنیا گذراس به خودتون عشق بورزین که تنها زاده میشیم و تنهام از این دنیا میریم...)
ویرایش توسط Khazan1 : 30 مهر 1400 در ساعت 01:09
در حال حاضر 15 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 15 مهمان)