در دل هوسي هست دريغا نفسي نيست
ما را نفسي نيست كه در دل هوسي نيست
نمایش نسخه قابل چاپ
در دل هوسي هست دريغا نفسي نيست
ما را نفسي نيست كه در دل هوسي نيست
تو را با غیر می بینم ، صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
در عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده می گذارمت اما ندارمت
تمام شب نگاه من
به چشم های زندگیم خیره گشته بود
به ان دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من می گریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پلک ها پناه می اورند .
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
حافظ
دلم در دست او گیر است
خودم از دست او دلگیر
عجب دنیای بی رحمی
دلم گیر است و دلگیرم
ما را به جز خیالت ، فکری دگر نباشد
در هیچ سر خیالی ، زین خوبتر نباشد
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
ز پس صبر تر را او به سر صدر نشاند
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد
دارم دلکی به تیغ هجران خسته
از یار جدا و با غمش پیوسته
آیا بود آنکه بار دیگر ببینم
با یار نشسته و ز غم وارسته ؟
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرامتر از آهو بی باک ترم از شیر
هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
زکجا امده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم اخر ننمایی وطنم
ما گشته ایم ، نیست ، تو هم جستجو مکن
آن روز ها گذشت ، دگر آرزو مکن
نفس بكش
عميق
آرام
شادمان
بگو غم رد شود
كه قلبت
آرامگاه اندوه نيست
تو را ببوس که لبهایت هنوز طعم عسل دارد...
تو را بخواه که آغوشت هنوز میل بغل دارد...
(این دنیا گذراس به خودتون عشق بورزین که تنها زاده میشیم و تنهام از این دنیا میریم...)