قسمت تلخش اونجاست که تهِ تهش هر چی پیش بری بیشتر میفهمی که حال بدِ تو واقعا برای کسی اهمیت نداره
یعنی
من تو کل زندگیم انتظاری از کسی نداشتما
ولی خوب این قسمتش دردناکه که میفهمیش
دردناک تر اونجاست که لمسش میکنی
و من تمام فاصله گرفتنام از همینجا شروع میشه
من ترجیحم اینه دو نفر کنارم باشن ولی واقعی تر تا اینکه ۲۰ نفر و ظاهری
شب های تار میرن روزهای روشن میرسن؟
خیلی کلیشه ایه چون نمیرسن
ومن خیلی وقته دارم با لامپای ۲۲۰ولتی زندگیمو روشن نگه میدارم
با دلخوشیای مسخره و کوچولو سعی میکنم سگ سیاه افسردگیو دور نگهدارم
از بیرون طبق معمول سرخوش و بیخیال بنظر میام ولی این جنگ درونی ای که تو مغزم دارم یه روز میکشتم
شخصیت واقعیمو اونجا باید شناخت که یه ساعت تنها بمونم میرم تو یه گوشه تو فکر که 'ش' میبینتم میگه بهش فکر نکن یا خودش میاد یا نامه ش
خلاصه که آره
روزگار غریبیست نازنین



LinkBack URL
About LinkBacks
پاسخ با نقل قول

بقیش هم بعداً مشخص میشه






.gif)
: )