ویرایش توسط ehsan7777777 : 06 مرداد 1402 در ساعت 04:04
دیشب بارانی شدم
بیشتر از نگاهت
گویا نگاهت هم مرا ترک کرده…
من خیس خستگی ام
بیا و دستانت را
چتر خیل خستگی هایم کن
شاید شبی
خوابت را دیدم…
روز هاتون با لبخند
وعدهی وصل ، به فردا دهی و میدانی
هرکه امروز تو را دید، به فردا نرسد...
بودِ ما محض نمودست؛
سرابیم ســـراب ..
گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست
همچنانش در میان جان شیرین منزلست
به هوش باش دلی را به سهو نَخْراشی
به ناخنی که توانی گره گشایی کرد...🌿: )
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی که بادها
در برگهای در هم تو لانه میکنند
وقتی که بادها
گیسوی سبز فام تو را شانه میکنند
غوغایی ای درخت
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
روز هاتون با لبخند
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدی و همه فرضیه ها ریخت بهم
به هوش باش دلی را به سهو نَخْراشی
به ناخنی که توانی گره گشایی کرد...🌿: )
دیشب کلام نقره نازت عجیب بود
با من که آشنای تو بودم، غریب بود
بود و میهمان و تو و ماه و آسمان
زیبا خیال میکنم او یک رقیب بود...
روز هاتون با لبخند
دفتر ماه پر از شعر سپید است ، پر از تنهایی
ای پریزاده غزل کی به غزل می آیی؟
شب من گمشده در کوچهی بی خوابیهاست
خواب کن چشم مرا ای نِگهِ رویایی
باز هم وعدهی فردا دهی و می دانم
نیست افسانهی امروز تو را فردایی
آنکه در چشم تو رویای مرا زندان کرد
کاش میداد به دلتنگیِ من معنایی
بیش از مُهر جنون در دل من داغ مکن
نیست اندازهی مجنونی من صحرایی
اسحاق انور
!life moves pretty fast, you don't stop and look around once in a while, you could miss it
با تو گفتم حذر از عشق، ندانم
سفر از پیش تو هرگز
نتوانم نتوانم...
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی!
من نرمیدم..
نگسستم ...
"تو؛ آفتاب نبودی که بیدریغ بتابی"
فدا سرت، پیش میاد!
دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم
نازنینا ، تو چرا بی خبر از ما شده ای ؟
به هوش باش دلی را به سهو نَخْراشی
به ناخنی که توانی گره گشایی کرد...🌿: )
چون تو موجی بیقرار ای عشق! در عالم نبود
هفتدریا پیشِ توفانِ تو جز شبنم نبود
از قلمفرساییِ تقدیر بر لوحِ وجود
نامت آن روزی رقم میخورد کاین عالم نبود
در ازل وقتی که میبستند طرحِ آدمی
جوهری جز تو سرشته با گِلِ آدم نبود
ای تو آن بارِ نخستین امانت، کآسمان
جز به زیرِ جِرمِ سنگینِ تو پشتش خم نبود!
پیش از آن که سر برآرَد آفتابی از عدم
چیره بر هستی سراسر جز شبی مُظلَم نبود
کس نصیبِ جنّت و دوزخ نمیداند ولی
گر به دوزخ هم تو میبودی، ز جنّت کم نبود
آن گلِ سرخی که من بازت گرفتم از نسیم!
یعنی اینکه بی تو غیر از باد در دستم نبود
بی تو نقشی بود هستی تیره و خاکستری
وین طلاییها و آبیها در او مُدغَم نبود
گر نبودی در میانِ این کویریها، دلم
واحهای _گیرم کفِ دستی_ چنین خرّم نبود!
بیش از این هم دانمت گفتن، که پیش از بودنت
گر به دلها غم نبود ای عشق! شادی هم نبود.
#حسین_منزوی
----* خبری نیس *----
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
هوشنگ ابتهاج
در حال حاضر 101 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 101 مهمان)