یارب این آتش که در جان من است
سرد کن زآنسان که کردی بر خلیل
نمایش نسخه قابل چاپ
یارب این آتش که در جان من است
سرد کن زآنسان که کردی بر خلیل
لطف حق با تو مدارا ها کند
چون که از حد بگذرد رسوا کند
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری
سنگین دلی لعلین لبی ایمان فزایی کافری
از جان و دل گوید کسی پیش چنان جانانهای
از سیم و زر گوید کسی پیش چنان سیمین بری
لقمه شدی جمله جهان گر عشق را بودی دهان
دربان شدی جان شهان گر عشق را بودی دری
مولوی
یاد تو آتش است بر روح و روانم _ نیستم نبی , تاب آتش ندارم
( تشبیه داره ! واج ارایی داره ! اشاره ب داستان حضرت ابراهیمم داره :| :)) )
( من اگ زمان حافظ میبودم الان داشتین شعرای منم میخوندین منتها الان چون زبان عامیانه فرق کرده شعر گفتن هم ب سبک اون زمان سخت ب خصوص نسل ما که زده تو کار مخفف سازی کلمات :| )
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شریعت بدین قدر نرود
در این زمانه ی بی هیاهوی لال پرست _ خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خودرا _ برای این همه ناباور خیال پرست
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیدهام
مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی
برون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی
مولوی
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
شهریار
ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می رویم
مولوی
من دلم پیش کسی نیست خیالت راحت
منم و یک دل دیوانه خاطرخواهت
فاضل نظری
تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین ***** همه غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی