تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین
همه غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی
نمایش نسخه قابل چاپ
تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین
همه غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی
این که با خود می کشم دائم ، نپنداری تن است ... ،
گور گردان است و در آن آرزو های من است ... !!!
ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم
چون شمع به پروانه مظلوم رسیدیم
یک حمله مردانه مستانه بکردیم
تا علم بدادیم و به معلوم رسیدیم
مولوی
من نگویم که مرا از قفس ازاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
دیدم که نه شرط مهربانیست
گر بانگ برآرم از جفا من
نرم نرمک سوی رخسارش نگر
چشم بگشا چشم خمارش نگر
چون بخندد آن عقیق قیمتی
صد هزاران دل گرفتارش نگر
مولوی
رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود
رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود
در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری
و آن لطف بیحد زان کند تا هیچ از حد نگذری
مولوی
یک نظر مستانه کردی عاقبت
عقل را دیوانه کردی عاقبتبا غم خود آشنای کردی مرااز خودم بیگانه کردی عاقبتفیض کاشانی
تا کی در انتظار گذاری به زاریم
باز آی بعد از اینهمه چشم انتظاریم
دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز
جان سوز بود شرح سیه روزگاریم
بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود
دیشب که ساز داشت سرسازگاریم
شهریار
مکن زغصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید انکه زحمتی نکشید
دریوزهای دارم ز تو در اقتضای آشتی
دی نکتهای فرمودهای جان را برای آشتی
جان را نشاط و دمدمه جمله مهماتش همه
کاری نمیبینم دگر الا نوای آشتی
مولوی
یارب به کمند عشق پا بستم کن
از دامن غیر خودتهی دستم کن
یکباره زاندیشه عقلم برهان
وزباده صاف عشق سر مستم کن
نا کرده گناه در جهان کیست بگو
وان کس که گنه نکرد چون زیست بگو
وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
تا با تو بگویم غم شب های جدایی