راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
نمایش نسخه قابل چاپ
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
ای ساربان اهسته ران
ارام جانم میرود
دلِ من رایِ تو دارد سر سودای تو دارد
رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد
سر من مست جمالت دل من دام خیالت
گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم
که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
غلطم گر چه خیالت به خیالات نماند
همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد
گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
سر خود پیش فکنده چو گنه کار تو عرعر
که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد
جگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزان
همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد
دل من تابه حلوا ز بر آتش سودا
اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد
هله چون دوست به دستی همه جا جای نشستی
خنک آن بیخبری کو خبر از جای تو دارد
اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم
که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد
به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم
چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد
خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون
که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد
سوی تبریز شو ای دل بر شمس الحق مفضل
چو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد
مولانا
دردم از يار است و درمان نيز هم
دل فداي او شد و جان نيز هم
*حافظ*
منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
هوشنگ ابتهاج
به به چرا من از اینجا غافل بودم:))سلام ادبای جان :)
تو را با غیر می بینم، صدایم در نمی آید / دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید اخوان ثالث
درکوی نیک نامان ما را گذرنداند////// گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
ای یاد تو مونس روانم
جز نام تو نیست بر زبانم
شعر دوران دبستان یادم نیست شاعرش کیه خخخ
می باری ای باران و می شویی زمین را/اما نمی شویی دل اندوهگین را ... حسین منزوی
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
فريدون مشيرى
مگوی آن سخن کاندران سود نیست
کزین آتشت بهره جز دود نیست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من
نشود فاش کسی آن چه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
هوشنگ ابتهاج
تا قبلهٔ ابروی تو ای یار کج است
محراب دل و قبلهٔ احرار کج است
ما جانب قبلهٔ دگر رو نکنیم
آن قبله ماست گرچه بسیار کج است!