من دلم هرگز نمی آید که دلگیرت کنم
یا که با خودخواهیم از زندگی سیرت کنم
نمایش نسخه قابل چاپ
من دلم هرگز نمی آید که دلگیرت کنم
یا که با خودخواهیم از زندگی سیرت کنم
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
مولوی
تو مثل معجزه ای،غیر قابل انکار
شبیه یک غزل ناگهان و بی تکرار
تو آسمانی ترین سهمم از زمین هستی
دلم به نام تو سبز است ای همیشه بهار!
روزی یک روزه از یزدان گرفتن مفت نیست
میدهد روزی ولی از عمر روزی میبرد
دور از تو فقط طعنه خورمردم شهرم
مجنونم و یک شاعر دیوانه ی دلشاد
شهریار
در دیاری كه در او نیست كسی یار كسی
كاش یارب كه نیفتد به كسی كار كسی
شهریار
یارب آن شاه وش ماه رخ زهره جبین
در یکتای که وگوهر یکدانه کیست
تو چه کردی که دلم را به تنم لرزاندی
یک شبه آمدی وُ در دلم عُمری مانـدی
در نگاهت چه فروغی نهان بود، که از پرتو ِآن
عشق، بر دخمه ی تاریکِ دلم افشاندی
یارب این آتش که در جان من است
سرد کن زآنسان که کردی بر خلیل
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشق بازانی چنین مستحق هجرانند
درد تو به جان خریدم و دم نزدم
درمان تو را ندیدم و دم نزدم
از حرمت درد تو ننالیدم هیچ
آهسته لبی گزیدم و دم نزدم...
قیصرامین پور
من عاشقم و دلم بدو گشته تباه
عاشق نبود ز عیب معشوق آگاه
فرخی
هر بار شعر نابی اگر بر دلی نشست...
باید دعا کنیم که
"بیچاره شاعرش"...!
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست ؟!
حافظ