ابر و باد و مه خورشید و فلک درکارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
نمایش نسخه قابل چاپ
ابر و باد و مه خورشید و فلک درکارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
یك دست آوازی ندارد نازنینم
ما خامشان این دست های بی دهانیم
افسانه ها ،میدان عشاق بزرگند
ما عاشقان كوچك بی داستانیم
مرهم نمی نهی به جراحت، نمک مپاش
نوشم نمی دهی به دلم نیشتر مزن
تا تو مراد من دهي كشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسي، من به خدا رسيده ام
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گلِ آدم بسرشتند وبه پیمانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغرِ شکرانه زدند..
در وصـل هـم ز عـشـق تـو ای گـل در آتشم
عـاشـق نـمـی شـوی کـه بـبـیـنـی چـه می کشم
ترسم اي مرگ نيايي تو و من پير شوم
آنقدر زنده بمانم كه ز جان سير شوم
مبادم سر اگر جز تو سرم هست
بسوزا هستیم گر بی تو هستم
ماییم و نوای بی نوایی
بسم الله اگر حریف مایی
ما را به غم کردی رها شرمی نکردی از خدا
اکنون بيا در کوی ما آن دل که بردی باز ده
مولانا