همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی / که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
نمایش نسخه قابل چاپ
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی / که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
یک لحظه بر این بام بلا خیز نمی ماند
مرغ دل غمدیده اگر بال و پری داشت ...
یَکی نِ میی صد ناز وُ نعمت
یَکی نِ اشک وُ آه تا وِ قیامت
تو مِیی طاقت دردِ وِ بیمار
شُو تا صُو دِ درد میمونه بیار
تا دلی اتش نگیرد حرف جانسوزی نگوید
حال ما خواهی بیا از گفته ما جستجو کن
نور در جلوه ی دریایی وی پیدا بود آن پری وش که مرا خاطری از دریا بود
دلت نسوخت سی ای شو تَنیایی؟
نَمَنَه دِشو هیچ نُوم وُ نِشونی
دِ او سَر تات کییا دِ غَم رِهایی
داشتم خوش حالتی امشب میان کفر و دین
دیده مشغول بت و دل گرم استغفار بود ..
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را /در دا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
اب را مانندم از روشندلی
سر به سنگ از سادگیها میزنم
مباش در پی آزار و هر چ خواهی کن/ک در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
تا چشم تو در چشمه جانم رویید...
بر سینه هزار ارغوانم رویید...
بشکفته شدم ز پای تا سر همه گل...
یک باغ بنفشه بر جانم رویید...
درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث
سیل دریا دیده هرگز برنمیگردد به جوی
نیست ممکن هر که عاشق شد دگر عاقل شود ...
دل سراپرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است / ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است