تا دهن بسته ام از نوش لبان میبرم آزار
من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار
نمایش نسخه قابل چاپ
تا دهن بسته ام از نوش لبان میبرم آزار
من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار
رخت بربست ز دل شادی و هنگام وداع
با غمت گفت که یا جای تو یا جای من است
فرخی یزدی
توئی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق
چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا
آمد نفس صبح و سلامت نرسانید
بوی تو نیاورد،پیامت نرسانید
یا تو به دم صبح ،سلامی نسپردی
یا صبحدم از رشک، سلامت نرسانید
خاقانی
دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس
كه چنان زو شده ام بي سر و سامان كه مپرس
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعیدکه کردی مرود از یادت
حافظ
تا چشم دل به طلعت آن ماه منظر است
طالع مگو که چشمه خورشید خاورست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فراموشی من
حميد مصدق
نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
حضرت حافظ
دادیم ز کف نقد جوانی و دریغا
چیزی به جز از حیرت و حسرت نستاندیم
مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ
ولی معاشر رندان پارسا می باش
شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا کي؟
سوختم ،سوختم این راز نهفتن تاکی؟
وحشی بافقی
یار آن بود که صبر کند بر جفای یار
ترک رضای خویش کند در رضای یار
سعدی
روز اول كه سر زلف تو دیدم گفتم
كه پریشانی این سلسله را آخر نیست
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
فردوسی