دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را / دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
نمایش نسخه قابل چاپ
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را / دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
اگر ان ترک شیرازی بدست ارد دل مارا /به خال هندویش بخشم سمرقندو بخارا را
الا ای خالق جان خالق گل
پدید آرنده هر صبح و سنبل
لذت اندر ترک لذت بود، ای آزادگان /ما گدایان ترک این لذت نمی دانسته ایم
من اول که این کار سرداشتم / دل از سر به یکبار برداشتم
می بده می بده.........پیمانه پی در پی بده
هوشمندی که به هنگامه ی مستان افتد مصلحت نیست که هشیار نماید خود را
الا یا ایهاالساقی ادر کاسا وناولها
که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
آندم که مرا می زده بر خاک سپارید..........زیر کفنم خمره ای از باده گذارید
دلم ببرد بگفتم که دزد دل بنما به ناز خنده دزدیده کرد و خال بنمود
دانی که توان انتظار یار کشید
نمیتوان وسط کوچه انتظار کشید
دلم تنهاست ماتم دارم امشب
دلم سرشار از غم دارم امشب
بیا ساقی بده جامی خمارم من.....که شبها در هوس در انتظارم من
نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد
حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد
درشتی نگیرد خردمند پیش نه سستی که ناقص کند قدر خویش