+ از ساعت ۶ عصر رفتیم باغ، آتیش درست کردیم و منتظر زیبایی آسمون امشب شدیم و یکی از قشنگ ترین لحظه های زندگیم شد. هوای خنک، صدای اتیش و جیرجیرک و بارش...
امروز رفتم شیراز و چقدررر هوا گرم بود. شام رفتیم طرفای اطلسی و یه جا هست چندین ساله میریم. همونجا نون تازه میپزن. نونواش خیلی خیلی مهربونه و برام نون...
دارم سکته میکنم،
مها بهم پیام داد و تبریک گفت سر صبحی😭😭
و آیسون. این یکی رو خیلی سوپرایز شدم... بعد گفت داشتم عکسارو نگاه میکردم...