X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    نمایش نتایج: از 1 به 6 از 6

    موضوع: ناامیدی

    1. Top | #1
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      24 فروردین 1404
      نوشته ها
      322
      نمایش مشخصات

      ناامیدی

      سلام شاید از عنوان تاپیک مشخص باشه میخوام چی بگم من کنکوری ۴۰۶ ام و تا الان خوب نخوندم
      راستش من راهنمایی خیلی میخوندم شاید الان مسخره کنید بگید خوب حجم درسا کم بوده همه میخوندن ولی من روزهای مدرسه ساعت ۴ بیدار میشدم تا وقتی میخواستم برم مدرسه توی تابستون که هیچکس تقریبا درس نمیخوند من ساعت ۵ صبح بیدار بودم و میخوندم من اصلا آدم اجتماعی نیستم دوست صمیمی ندارم توی سال شاید دوسه بار مجبور بشم غیر مدرسه بیرون برم برای خرید چیزی به همین خاطر درس و هم تفریح میدیدم هم سرگرمی تابستون هفتم به هشتم توی تابستون ۹۰ درصد مطالب هشتم و خونده بودم انقدر کتابا رو خونده بودم که واو به واوش و حفظ بودم نمیدونم چی شد که من وارد دبیرستان شدم و همه چی تغییر کرد من یه آدم دیگه شدم معلم ادبیاتمون که سال نهم هم معلممون بود باورش نمیشد این همون آدم باشه از سال دهم دیگه هیچی برام مهم نبود قید نمره و مدرسه رو زده بودم تمام روز و ول میچرخیدم نمرات بد پشت سر هم و یه سری اتفاق دیگه که با یادآوری شون قلبم تیر میکشه واقعا کارنامه ام که اومد هیچکس باورش نمیشد
      من نمیدونم چرا به اینجا رسیدم من هدف داشتم و عاشق درس بودم همسن خودم زیاد توی فامیل داریم که همه هم تجربی ان الان وقتی مامانم میاد از بچه های فامیل تعریف میکنه که چجوری دارن میخونن حس ناامیدی همه وجودم و میگیره من از همشون بهتر بودم فکر اینکه اونا قبول بشن و من نه نابودم میکنه الان برادرم راهنماییه وقتی میبینم درس خوندنشو همش یاد خودم میوفتم ناخودآگاه دلم میگیره خانواده دیگه اون رفتار قبل و با من نداره مخصوصا بابام که خیلی روی درس حساسه میفهمم که فقط منتظرن من از کنکور نتیجه نگیرم تا منفجر بشن و هرکاری توی این مدت برام کردن و به روم بیارن من روی بابام خیلی حساسم روی رفتاری که باهام داره وقتی رفتارش و میبینم دلم میخواد بمیرم میدونم اون دلش نمیخواد من از بقیه کم بیارم نمیخواد بعدا سرخورده باشم اما من نمیدونم باید چیکار کنم هر کاری هم بکنم نمیتونم خودم همسطح اونایی که خوب خوندن کنم
      نمیدونم دلم خواست اینارو اینجا بنویسم
      ویرایش توسط anahita00 : 23 اردیبهشت 1405 در ساعت 18:56

    2. Top | #2
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      08 آذر 1397
      نوشته ها
      686
      نمایش مشخصات
      نیاز به استراحت ذهنی داری. یعنی یه مدت نباید به درس فکر کنی. بیش از حد روی خودت فشار روانی وارد کردی و روحت رو فرسوده کردی. یه مدت باید خوش بگذرونی بدون فکر کردن به درس و احساس گناه. واقعیت اینه الان رقابت جدی شده. زیاد اهمیتی نداره سال نهم چه خبر بوده. بی خودی خودت رو خسته کردی و الان که باید بخونی توان روحیش رو نداری. در نهایت بهتره با خانواده هم صحبت کنی و بهشون بگی که رفتارهاشون چه اسیبی داره بهت وارد میکنه. نباید اینقدر حس ارزشمندی فرد به درس وابسته باشه.

    3. Top | #3
      کاربر فعال

      AkhmooAsabani
      تاریخ عضویت
      08 دی 1402
      نوشته ها
      468
      نمایش مشخصات
      عه من

    4. Top | #4
      کاربر انجمن

      تاریخ عضویت
      21 اردیبهشت 1405
      نوشته ها
      62
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط Bita1 نمایش پست ها
      سلام شاید از عنوان تاپیک مشخص باشه میخوام چی بگم من کنکوری ۴۰۶ ام و تا الان خوب نخوندم
      راستش من راهنمایی خیلی میخوندم شاید الان مسخره کنید بگید خوب حجم درسا کم بوده همه میخوندن ولی من روزهای مدرسه ساعت ۴ بیدار میشدم تا وقتی میخواستم برم مدرسه توی تابستون که هیچکس تقریبا درس نمیخوند من ساعت ۵ صبح بیدار بودم و میخوندم من اصلا آدم اجتماعی نیستم دوست صمیمی ندارم توی سال شاید دوسه بار مجبور بشم غیر مدرسه بیرون برم برای خرید چیزی به همین خاطر درس و هم تفریح میدیدم هم سرگرمی تابستون هفتم به هشتم توی تابستون ۹۰ درصد مطالب هشتم و خونده بودم انقدر کتابا رو خونده بودم که واو به واوش و حفظ بودم نمیدونم چی شد که من وارد دبیرستان شدم و همه چی تغییر کرد من یه آدم دیگه شدم معلم ادبیاتمون که سال نهم هم معلممون بود باورش نمیشد این همون آدم باشه از سال دهم دیگه هیچی برام مهم نبود قید نمره و مدرسه رو زده بودم تمام روز و ول میچرخیدم نمرات بد پشت سر هم و یه سری اتفاق دیگه که با یادآوری شون قلبم تیر میکشه واقعا کارنامه ام که اومد هیچکس باورش نمیشد
      من نمیدونم چرا به اینجا رسیدم من هدف داشتم و عاشق درس بودم همسن خودم زیاد توی فامیل داریم که همه هم تجربی ان الان وقتی مامانم میاد از بچه های فامیل تعریف میکنه که چجوری دارن میخونن حس ناامیدی همه وجودم و میگیره من از همشون بهتر بودم فکر اینکه اونا قبول بشن و من نه نابودم میکنه الان برادرم راهنماییه وقتی میبینم درس خوندنشو همش یاد خودم میوفتم ناخودآگاه دلم میگیره خانواده دیگه اون رفتار قبل و با من نداره مخصوصا بابام که خیلی روی درس حساسه میفهمم که فقط منتظرن من از کنکور نتیجه نگیرم تا منفجر بشن و هرکاری توی این مدت برام کردن و به روم بیارن من روی بابام خیلی حساسم روی رفتاری که باهام داره وقتی رفتارش و میبینم دلم میخواد بمیرم میدونم اون دلش نمیخواد من از بقیه کم بیارم نمیخواد بعدا سرخورده باشم اما من نمیدونم باید چیکار کنم هر کاری هم بکنم نمیتونم خودم همسطح اونایی که خوب خوندن کنم
      نمیدونم دلم خواست اینارو اینجا بنویسم
      سلام ، درک میکنم چی میگی ، خودمم همین بودم. توصیه ای که میتونم بهت داشته باشم اینه که اگر واقعا دوست داری به هدفت برسی ، شروع کن. از ساعت مطالعه کم شروع کن. 3 ساعت یا 4 ساعت در روز ولی شروع کن و استمرار داشته باش. کم کم بیشترش کن. یک سال طلایی پیش روت هست که اگر درست استفاده کنی ازش میتونه نتیجه خیلی خوبی کسب کنی. کمال گرایی رو هم بنداز دور. به نظرم الان که یازدهم هستی روی نهایی ها تمرکز کن.

    5. Top | #5
      کاربر اخراجی

      تاریخ عضویت
      23 مهر 1404
      نوشته ها
      104
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط Bita1 نمایش پست ها
      سلام شاید از عنوان تاپیک مشخص باشه میخوام چی بگم من کنکوری ۴۰۶ ام و تا الان خوب نخوندم
      راستش من راهنمایی خیلی میخوندم شاید الان مسخره کنید بگید خوب حجم درسا کم بوده همه میخوندن ولی من روزهای مدرسه ساعت ۴ بیدار میشدم تا وقتی میخواستم برم مدرسه توی تابستون که هیچکس تقریبا درس نمیخوند من ساعت ۵ صبح بیدار بودم و میخوندم من اصلا آدم اجتماعی نیستم دوست صمیمی ندارم توی سال شاید دوسه بار مجبور بشم غیر مدرسه بیرون برم برای خرید چیزی به همین خاطر درس و هم تفریح میدیدم هم سرگرمی تابستون هفتم به هشتم توی تابستون ۹۰ درصد مطالب هشتم و خونده بودم انقدر کتابا رو خونده بودم که واو به واوش و حفظ بودم نمیدونم چی شد که من وارد دبیرستان شدم و همه چی تغییر کرد من یه آدم دیگه شدم معلم ادبیاتمون که سال نهم هم معلممون بود باورش نمیشد این همون آدم باشه از سال دهم دیگه هیچی برام مهم نبود قید نمره و مدرسه رو زده بودم تمام روز و ول میچرخیدم نمرات بد پشت سر هم و یه سری اتفاق دیگه که با یادآوری شون قلبم تیر میکشه واقعا کارنامه ام که اومد هیچکس باورش نمیشد
      من نمیدونم چرا به اینجا رسیدم من هدف داشتم و عاشق درس بودم همسن خودم زیاد توی فامیل داریم که همه هم تجربی ان الان وقتی مامانم میاد از بچه های فامیل تعریف میکنه که چجوری دارن میخونن حس ناامیدی همه وجودم و میگیره من از همشون بهتر بودم فکر اینکه اونا قبول بشن و من نه نابودم میکنه الان برادرم راهنماییه وقتی میبینم درس خوندنشو همش یاد خودم میوفتم ناخودآگاه دلم میگیره خانواده دیگه اون رفتار قبل و با من نداره مخصوصا بابام که خیلی روی درس حساسه میفهمم که فقط منتظرن من از کنکور نتیجه نگیرم تا منفجر بشن و هرکاری توی این مدت برام کردن و به روم بیارن من روی بابام خیلی حساسم روی رفتاری که باهام داره وقتی رفتارش و میبینم دلم میخواد بمیرم میدونم اون دلش نمیخواد من از بقیه کم بیارم نمیخواد بعدا سرخورده باشم اما من نمیدونم باید چیکار کنم هر کاری هم بکنم نمیتونم خودم همسطح اونایی که خوب خوندن کنم
      نمیدونم دلم خواست اینارو اینجا بنویسم

      مثل همدیگه هستیم ... منم هدف دارم ولی نمی تونم براش تلاش کنم.

    6. Top | #6
      کاربر فعال

      تاریخ عضویت
      20 تیر 1402
      نوشته ها
      438
      نمایش مشخصات
      دوست گرامی سلام
      چند مورد رو بهت بگم :
      1- اینکه یه زمان خیلی درسخون بودی دلیل نمیشه بعد ها هم درسخون باشی
      2- اینکه یه مدت بی خیال درس شدی هم بازم دلیل نمیشه دیگه نتونی درسخون بشی
      3 - اینکه پدر و مادرت منتظرن تو نتیجه نگیری تا منفجر بشن هم اشتباهه من بهت قول میدم تمام این گیر دادن ها و نصیحت ها و مقایسه ها فقط تا روز کنکور یا نهایتا تا زمان اعلام نتایج بعد همه چی فراموش میشه و به روال عادی بر میگرده و تو میمونی و رشته قبولیت .
      حالا اینارو بهت گفتم که با خیال راحت کاری رو که یه روز خیلی دوستش داشتی فارغ از نتیجه و نگرانی ازاتفاقات آینده شروع کنی . برای دل خودت شروع کن با تمام نقایص شروع کن بدون توجه به گذشته شروع کن بدون نگرانی از آینده شروع کن بدون اینکه دنبال یه انگیزه بزرگ بگردی شروع کن لنگون لنگون شروع کن پر اشتباه شروع کن با نا امیدی شروع کن و بهت قول میدم بعد از مدتی میبینی پر قدرت کم اشتباه با امید داری در مسیر درست پیش میری . موفق باشی
      ویرایش توسط رامون کاخال : 23 اردیبهشت 1405 در ساعت 20:27

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)

    موضوعات مشابه

    1. پاسخ: 97
      آخرين نوشته: 15 شهریور 1405, 00:27
    2. پاسخ: 6
      آخرين نوشته: 01 مهر 1404, 16:07
    3. پاسخ: 1
      آخرين نوشته: 05 دی 1396, 21:40
    4. پاسخ: 1
      آخرين نوشته: 07 تیر 1394, 23:14



    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن