تیر آه ما ز گردون بگذرد ، حافظ خموش ،
رحم کن بر جان خود ، پرهیز کن از تیر ما ...
در دیار ما پشت کنکور بودن عار است __ دزدی از خلق خدا اما افتخار است![]()
پای دوست داشتنت ایستادهام...
مثلِ درختِ کاج
روبروی پاییز...
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد
جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام
امروز به خون دل قضا خواهم کرد

دلاتاکی دراین زندان فریب این وآن بینیآنچه نادیدنی است آن بینی
چشم بازکن تاجهان بینی
پ.ن:البته اگه درست گفته باشم
اگه اشتباه گفتم این واسه جبران:دوش دیدم که ملائک درمیخانه زدندگل آدم بسرشتندوبه پیمانه زدند
![]()
شما به زیبایی رفتاری هستید که از خود نشان میدهید
در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زهراب چشیده ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است پام بر بند چه سود
مولوی
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
احمق آن کسی ست که برای باور خود ، دنبال دلیل است ...
و احمق تر کسی ست که عمر اش را صرف باور دیگران کند!
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
مولوی
در دفتر طبیب خرد ، باب عشق نیست ...
ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس ...
حافظ
ویرایش توسط ehsan7777777 : 06 آذر 1397 در ساعت 23:37
در حال حاضر 18 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 18 مهمان)