یار مرا غار مرا عشق جکر خوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا
ای یار ناسامان من از من چرا رنجیدهای؟
وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیدهای؟
ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من
لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیدهای؟
سعدی
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
“مسولیت زندگیتان را به عهده بگیرید
این را بدانید … فقط شما هستید که میتوانید خودتان را به جایی که میخواهید برسانید، نه هیچکس دیگری”
شب است و سکوت است و ماه است و من ... ،
فغان و غم و اشک و آه است و من ...
شب و ناله های نهان در گلو ... ،
شب و ماندن استخوان در گلو ...
وفایی نیست در گل ها منال ای بلبل مسکین
کزین گلها پس از ما هم فراوان روید از گلها
“مسولیت زندگیتان را به عهده بگیرید
این را بدانید … فقط شما هستید که میتوانید خودتان را به جایی که میخواهید برسانید، نه هیچکس دیگری”
ترانه های کودکی برای من کافی نبود
حس درون من دگر با دیگران درزه بود
آنانکه دستی را که نان شان می داد، گاز گرفتند
محکوم اند به بوسیدن پاهایی که لگدشان می زند!
در حال حاضر 3 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 3 مهمان)