دلم واسه همه دوستان عزیزم چه قدیمی چه جدیدی شدیدا تنگ شده
برای یکایکشون آرزوی سلامتی و موفقیت در درس و زندگیشون رو دارم
نمیدونم چی بگم ازکجا شروع کنم اصلا. دیروز یه اتفاق بدی افتاد
خیلیاگریشون گرفت ولی من پیش اوناگریه نکردم ینی باید بگم گریه نکردم فقط شب دلم گرفت
البته برای خیلی چیزانه تنهابرای این اتفاق به همه داشتم دلداری میدادم میگفتم صلاح خدادراین بود
بسه غصه همه چی درست میشه قانون زندگی اینه این روزادیگه کمترغصه میخورم کمترگریه میکنم
چون دیگه دارم به این باور میرسم که نبایدبرای کاردنیاناراحت شدخدابعدهرسختی آسانی قرارداده اینو توزندگیم خیلی خوب لمس کردم
یه روزی یه اتفاقی افتادکه بدجورغصه ام گرفت وگریه کردم بعداون اتفاق یادگرفتم گریه نکنم وناراحت نشم
اونقدرناراحت شده بودم که دیگه خسته شده بودم ازهمه ی ناراحتیاوغصه ها ازخداخواستم منوراضی به رضای خودش بکنه
ونذاره دنبال کاری برم که رضایتش توش نیس امروز یکی گفت خیلی خوبه که گریه نمیکنی خواهرم برگشت گفت آره این اینجوره
یه جوری گفت که انگارمن یه آدم سنگدلم دیگه کاملادارم میفهمم من باخواهرم زمین تاآسمون فرق دارم
البته با همه ی بچه های فامیلمون نه اینکه بهترباشم نه ولی اصلاشبیهشون نیستم خسته شدم ازقضاوتای الکی خسته
تواین مدت به قول دوستم سرنوشت باهام سازگارنبودکه درس بخونم بعضی وقتا یه اتفاقی افتادکه نشد
الان فقط یکی دوماه بیشترنمونده ورویای بزرگ پزشکی تقریباداره ازم دورمیشه
نمیدونم شایدخدامیخوادتواوج سختی تلاش کنم فقط امیدوارم دستموبگیره
فقط میتونم ازخداکمک بخواموازشمابخوام دعام کنید ممنون
ویرایش توسط APHRODITEVAFA : 20 اردیبهشت 1396 در ساعت 15:37
í ½í³�
در دنیای سیاه و سفید سیاست بازی
رای من فقط تویی
تو آمیزه ایی از همهی رنگهایی:
لبخندت سبز، خشمت سرخ،
نوازشت بنفش و اندوهت زرد است...
تو تنها سیاست مداری هستی
که سیاست نداری و اینقدر رو بازی می کنی
که حتی قهرها و کلک هایت هم
آدم را به خنده می اندازد
بیا و بی هیچ شعاری
رییس جمهور سرزمین دلم شو !
مادامالعمر...
پای دوست داشتنت ایستادهام...
مثلِ درختِ کاج
روبروی پاییز...
من هم تمام دارایی و اموالم را لیست میکنم و در معرض دید همه قرار میدهم:
تمام دارایی من توایی و من از مال دنیا تنها تو را دارم ولی افسوس .....
پای دوست داشتنت ایستادهام...
مثلِ درختِ کاج
روبروی پاییز...
گاهی وقتا حتی چشمام هم خسته اس...دلم گرفته
دلم میگیره از تهمت ادمات خدا....دلم میگیره و با این چشمای خسته...غم پشت چشمام...بگو تهمت نزنن بهم.
ادمات قابل اعتماد نیستن...هیچوقت...
مهم نیست زندگی منو به کجا میبره... همیشه منو با یه لبخند پیدا میکنی..
ساعت ۲:۳۶ دقیقه ...
من دیگر آن آدم ۳۶ دقیقه ی پیش نیستم ...
اکنون ، من یک دیوانه ام که میخواهد از حرف منفجر شود ، اما انگار لبهایش را کوک زده اند !
یک دیوانه که کمی به تو فکر می کند
فکر می کند به این که با چه چیز های پستی جایش را پر کردی
فکر می کند به اینکه اصلا پیش خودت می گویی زنده است یا الان جای تختش در سینه ی گورستان خوابیده !
فکر به انتقام می کند ...
کمی بعد از خدا می پرسد کافی نیست ؟
می پرسد این چه طنز تلخی بود که یکهو رفت ؟
یا چه طنز تلختری بود که چهلم مادربزرگش روز تولدش افتاد ؟!
خدایا ... نکند تو هم خنده هایش را باور کرده ای ؟
نکند شکستن هایش را ندیدی ! نگو که ندیدی وقتی آن شب سر شام ، آن لعنتی اسمش را برد ، این دیوانه مثل پلاسکو فرو ریخت و جای شام ، یک عالمه بغض خورد !
نکند نمی دانی ؟
نکند ندیدی ؟
نکند خواب بوده باشی ؟
یا نکند میدانی و می شنوی و می بینی اما خودت را به زده ای به کوچه ی علی چپ !
نمیدانم ...
اما هر چه هست ، تمامش کن !
این دیوانه جا زده !
این دیوانه می گوید تسلیم !
دیگر جای زخم خوردن ندارد !
بس است !
دیگر وقتش نیست وسط این همه بد ، یک خوب بیفتد ؟
خوب هایت به من نرسیده ؟
این دیوانه به مرگش هم راضیست ... !
ساعت ۲:۵۵ دقیقه است ...
اکنون ۵۵ دقیقه است که ...
پایان .
رها کن رئیس
در حال حاضر 17 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 17 مهمان)