همه ميگن زامبي ديگه چه اسميه گذاشتي! نصف شبي تو فكر تغيير اسمم![]()
به اینکه کاشکی یکی بود باهم درس میخوندیم ، شبا برنامه ی همو چک کنیم و بهم روحیه بدیمحوصله سر بر شده درس خوندن برام
یاد شب اخر مدرسه افتادم ،که توی خوابگاه بودیم بعد 7 سال باهم داشتیم خدافزی میکردیم ،که اقای حسن پور سرپرست این اهنگو گذاشت توی خوابگاه...
http://dl.abanmusic.net/music/1393/0...0%5B128%5D.mp3
اون شب من داشتم از بچه ها حلالیت میطلبیدم،به خاطر اینکه کلید تمام قفلهای کمداشون داشتم موقع نداشتن قند میرفتم ،قند بر میداشتم، به خاطر اینکه ساعت دو شبه صدای زوزوی گرگ در میاوردم..بخاطر اینکه دستمو توی لوله بخاری میکردم صورتاشون سیاه میکردم..
الان بفکر حلالیت از اقای حسن پور افتادم،کلیدای سرپرستی داشتم ،وقتی عصری توو حیاط بود، من میرفتم از جیبش پول برمیداشتم ، هندونه میگرفتم باز باهاش میخوردم..
یاد شبایی که گفتم کنتور مدرسه رو بزنن پایین ،منم تمام کمدهارو توی تاریکی انداختم.،که عقیل اونشب زیر کمدا شو
یاد پتو هارو ور میداشتم میرفتم توی ساختمون دیگه اتیش میزدم ، باز با کپسول اتش نشانی خاموش میکردم..
ساعت دو شب دلمون هوس میکرد بریم توی پارک فوتبال ، ملافه هارو گره میدادم بچه هارو دونه دونه پایین میفرستادم از دو طبقه پایین ..
خدااا منو ببخشه اینا همه توی سن 18 سالگی بودد،اوج جهالت![]()
به اینکه نمیدونم با خودمم چند چندم
هی با خودم میگم ولش کنم و خودمو از این زندگی جهنمی نجات بدم ولی میترسم تا آخر عمرم همش حسرت و افسوس بخورم
به اینکه داره همه چی خوب میشه: )
به اینکه دلم بر زدن سازم تنگ شده و امروز وقتی گرفتمش دستم یاد روزای خوبی که داشتم قبلنا افتادم : )
به اینکه چرا!!!
نمیخوام درست شه ولی اینکه بفهمم چرا، و "چرایی" یه عده مسائل رو بفهمم عالی میشه ؛-؛
ب فالم
/ به جشن و مهمانی دعوت میشوی / 5.هدیه ای میگیری / ۶. راه خوب و روشن در زندگیت دیده میشود / تنفر از چیزی که در گذشته از دست دادی / ۶.راهی را با دلهره و ناراحتی طی میکنی / 10.خبر ناراحت کننده و شوک آور / سرباز : پسر قد کوتاه و سبزه یا روشن در زندگیت تاثیر میگذارد
در حال حاضر 211 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 211 مهمان)