X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: چگونگی ورود به مدرسه(سال اول دبستان)؟؟؟

    رأی دهندگان
    31. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
    • با گریه وزاری والتماس

      6 19.35%
    • بدون گریه وزاری والتماس

      25 80.65%
    صفحه 6 از 7 نخستنخست ... 567 آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 76 به 90 از 103
    1. Top | #76
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      29 آذر 1395
      نوشته ها
      523
      نمایش مشخصات
      معلم ریاضی سوم دبستانمون تو حیاط (کفشم سیمان بود)مدرسه که دیگه فکر کنم اندازه زمین فوتبال بود ماشینشو زد تو دیوار مدرسه اونم وسط حیاط به این بزرگیعلت حادثه هنوز در حال بررسیه

    2. Top | #77
      کاربر نیمه فعال

      bi-tafavot
      تاریخ عضویت
      31 مرداد 1395
      نوشته ها
      138
      نمایش مشخصات
      من که گریه کردم اما بی صدا مظلومانه مشکلم این بود مامانمو میخاستم میترسیدم تنهایی جایی باشم که شناختی ندارم ازش

      روزای بعدی هم برای این که گریه نکنم مامانم میگفت من پیش سرایدار مدرسه م و نمیرم خونه ( گولم میزد ) بعدش که دیگه ادم شدم
      که تو آن جرعه ی آبی
      که غلامان
      به کبوتران می نوشانند
      از آن پیش تر
      که خنجر
      به گلوگاه ِ شان نهند
      ...”


      Heaven is a place on earth with you



    3. Top | #78
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      02 مرداد 1394
      نوشته ها
      1,774
      نمایش مشخصات
      عنوان تاپیکو دیدم فقط 1جواب اومد ذهنم
      "با پا"

      نمیدونم چطور چند سطر واسش نوشتین
      دلمان برای هرچیز کوچک،چقدر تنگ است..

    4. Top | #79
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      06 خرداد 1394
      نوشته ها
      571
      نمایش مشخصات
      من فقط یادمه مادر یکی از پسرا باش اومده بود...اما من تنها رفته بودم

    5. Top | #80
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      29 آذر 1395
      نوشته ها
      523
      نمایش مشخصات
      اینم تصویر واقعی از خاطرات دخترا:troll (5):

    6. Top | #81
      کاربر اخراجی

      Mehrabon
      تاریخ عضویت
      08 اسفند 1394
      نوشته ها
      844
      نمایش مشخصات
      من از بچگی عاشق مدرسه بودم جمعه ها گریه میکردم که تعطیله
      اون موقع ها پنج شنبه تعطیل نبود

      چند سال بعد که گفتن پنج شنبه تعطیله برای تحکیم بنیاد خانواده دلم میخواست گوینده خبرو خفه کنم

      از بچگیم مهدکودک رفتم جوش برام عادی بود

    7. Top | #82
      کاربر باسابقه

      Mashkok
      تاریخ عضویت
      13 شهریور 1394
      نوشته ها
      575
      نمایش مشخصات
      من امادگی خیلی گریه میکردم بعد یه عالمه دوست پیدا کردم یکیشون بعد 11 سال دیدم اسمش امیر علی بود ماشاالله چقدر بزرگ شده بود
      ولی یه دوست صمیمیم دارم که از همون امادگی تا حالا باهمیم
      ولی یادمه خیلی گریه میکردم ولی اول دبستان نه

      کد:
      اطمینان دارم یه روز خوب میاد


    8. Top | #83
      کاربر باسابقه

      Mashkok
      تاریخ عضویت
      13 شهریور 1394
      نوشته ها
      575
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط Cyrus the Great نمایش پست ها
      اینم تصویر واقعی از خاطرات دخترا:troll (5):

      شاید ما دخترا تو این دوره بیشتر گریه میکردیم ولی خوبیش این بود که خودمون بلد بودیم بریم دستشویی
      همه پسرا را سرایدار مهدمون میبرد دستشویی دیگه اینو هر انسانی به طور طبیعی بلده بره

      کد:
      اطمینان دارم یه روز خوب میاد


    9. Top | #84
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      29 آذر 1395
      نوشته ها
      523
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط arefeh78 نمایش پست ها

      شاید ما دخترا تو این دوره بیشتر گریه میکردیم ولی خوبیش این بود که خودمون بلد بودیم بریم دستشویی
      همه پسرا را سرایدار مهدمون میبرد دستشویی دیگه اینو هر انسانی به طور طبیعی بلده بره
      تکذیب میکنم

    10. Top | #85
      کاربر نیمه فعال

      Halam-Bade
      تاریخ عضویت
      21 بهمن 1392
      نوشته ها
      393
      نمایش مشخصات
      یادمه مادرم از زیر قران ردم کردش (حس خوبی بهم دادش) هر سال اول مهر اینکارو میکرد
      بعد با مامانم رفتیم مدرسه برگشتنی ولی به مامانم گفتم نیا دنبالم با لیلا میام(دختر داییمم تو همون مدرسه میخوند ی سال بزرگتر از من بود)
      خلاصش مدرسه ک تموم شد لیلا رو نتونستم پیدا کنم خخخخ تصمیم گرفتم خودم برم خونه تا نصفه رفتم ترسیدم گم بشم برگشتم مدرسه و اونموقع بود که گریه کردمزنگ زدن ابجیم اومد دنبالم
      زندگی بی مکث جریان داره....

    11. Top | #86
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      29 آذر 1395
      نوشته ها
      523
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط SanliTa نمایش پست ها
      یادمه مادرم از زیر قران ردم کردش (حس خوبی بهم دادش) هر سال اول مهر اینکارو میکرد
      بعد با مامانم رفتیم مدرسه برگشتنی ولی به مامانم گفتم نیا دنبالم با لیلا میام(دختر داییمم تو همون مدرسه میخوند ی سال بزرگتر از من بود)
      خلاصش مدرسه ک تموم شد لیلا رو نتونستم پیدا کنم خخخخ تصمیم گرفتم خودم برم خونه تا نصفه رفتم ترسیدم گم بشم برگشتم مدرسه و اونموقع بود که گریه کردمزنگ زدن ابجیم اومد دنبالم
      هر چقدر مقاومت کردی دیگه نشد

    12. Top | #87
      کاربر باسابقه

      Maghror
      تاریخ عضویت
      13 مهر 1395
      نوشته ها
      718
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط arefeh78 نمایش پست ها
      من امادگی خیلی گریه میکردم بعد یه عالمه دوست پیدا کردم یکیشون بعد 11 سال دیدم اسمش امیر علی بود ماشاالله چقدر بزرگ شده بود
      ولی یه دوست صمیمیم دارم که از همون امادگی تا حالا باهمیم
      ولی یادمه خیلی گریه میکردم ولی اول دبستان نه
      بالاخره یک نفر در کمال صداقت به گریه کردنش اذعان کرد!!!!
      ارتفاع چشمم خیلی زیاده
      ادمایی که ازش افتادن هیچوقت دیده نشدن

    13. Top | #88
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      11 دی 1395
      نوشته ها
      111
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط Cyrus the Great نمایش پست ها
      سلام میخواستم ببینم سال اول دبستان با گریه زاری و زور التماس رفتین کلاس یا نه ؟؟؟
      اصلا!!
      من وقتی آمادگی بودم روز اول مدرسه اصلا گریه نمی‌کردم اما همه گریه می‌کردند و منم ار گریه‌ی اونا گریه‌ام گرفت 😂😂😂😂

    14. Top | #89
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      29 آذر 1395
      نوشته ها
      523
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط Majid.V.Z نمایش پست ها
      اصلا!!
      من وقتی آمادگی بودم روز اول مدرسه اصلا گریه نمی‌کردم اما همه گریه می‌کردند و منم ار گریه‌ی اونا گریه‌ام گرفت ���������������� �������
      اصل گریه بود که کردی

    15. Top | #90
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      23 شهریور 1394
      نوشته ها
      200
      نمایش مشخصات
      روز اول مدرسه سال 66، من تنها رفتم مدرسه... پدرم که جبهه بود و مادرم هم به خاطر اینکه تازه برادرم به دنیا اومده بود نمیتونست منو ببره مدرسه... وقتی رسیدم دیدم صف گرفتن، من خجالت میکشیدم برم رو صف چون همه نگاه میکردن، برگشتم خونه، همه تعجب کردن، بعد عموم که تازه اومده بود خونه بردم مدرسه، بچه ها دیگه رفته بودن سر کلاس... عموم هم منو تحویل معلمم داد و برگشت... جالب تر اینکه صدای زنگ تفریح که اومد نمیدونستم واسه چیه و باید چیکار کرد( نخندین بهم آخه بچه منطقه محروم بودیم!!!)

      Sent from my GT-N5100 using Tapatalk

    صفحه 6 از 7 نخستنخست ... 567 آخرینآخرین

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن