معلم ریاضی سوم دبستانمون تو حیاط (کفشم سیمان بود)مدرسه که دیگه فکر کنم اندازه زمین فوتبال بود ماشینشو زد تو دیوار مدرسه اونم وسط حیاط به این بزرگی:yahoo (23)::yahoo (23):علت حادثه هنوز در حال بررسیه
نمایش نسخه قابل چاپ
معلم ریاضی سوم دبستانمون تو حیاط (کفشم سیمان بود)مدرسه که دیگه فکر کنم اندازه زمین فوتبال بود ماشینشو زد تو دیوار مدرسه اونم وسط حیاط به این بزرگی:yahoo (23)::yahoo (23):علت حادثه هنوز در حال بررسیه
من که گریه کردم :yahoo (117): اما بی صدا مظلومانه:)) مشکلم این بود مامانمو میخاستم:yahoo (23): میترسیدم تنهایی جایی باشم که شناختی ندارم ازش
روزای بعدی هم برای این که گریه نکنم مامانم میگفت من پیش سرایدار مدرسه م و نمیرم خونه ( گولم میزد ) بعدش که دیگه ادم شدم
عنوان تاپیکو دیدم فقط 1جواب اومد ذهنم
"با پا" :|
نمیدونم چطور چند سطر واسش نوشتین:yahoo (110):
من فقط یادمه مادر یکی از پسرا باش اومده بود...اما من تنها رفته بودم:|
اینم تصویر واقعی از خاطرات دخترا:troll (5):http://sms4i.ir/wp-content/uploads/2...-sms4i.ir_.jpg
من از بچگی عاشق مدرسه بودم جمعه ها گریه میکردم که تعطیله
اون موقع ها پنج شنبه تعطیل نبود:)
چند سال بعد که گفتن پنج شنبه تعطیله برای تحکیم بنیاد خانواده دلم میخواست گوینده خبرو خفه کنم :yahoo (77):
از بچگیم مهدکودک رفتم جوش برام عادی بود :)
من امادگی خیلی گریه میکردم بعد یه عالمه دوست پیدا کردم یکیشون بعد 11 سال دیدم اسمش امیر علی بود ماشاالله چقدر بزرگ شده بود:y (720):
ولی یه دوست صمیمیم دارم که از همون امادگی تا حالا باهمیم:y (469):
ولی یادمه خیلی گریه میکردم ولی اول دبستان نه:y (446):
یادمه مادرم از زیر قران ردم کردش (حس خوبی بهم دادش) هر سال اول مهر اینکارو میکرد
بعد با مامانم رفتیم مدرسه برگشتنی ولی به مامانم گفتم نیا دنبالم با لیلا میام(دختر داییمم تو همون مدرسه میخوند ی سال بزرگتر از من بود)
خلاصش مدرسه ک تموم شد لیلا رو نتونستم پیدا کنم خخخخ تصمیم گرفتم خودم برم خونه تا نصفه رفتم ترسیدم گم بشم برگشتم مدرسه و اونموقع بود که گریه کردم:)):))زنگ زدن ابجیم اومد دنبالم
روز اول مدرسه سال 66، من تنها رفتم مدرسه... پدرم که جبهه بود و مادرم هم به خاطر اینکه تازه برادرم به دنیا اومده بود نمیتونست منو ببره مدرسه... وقتی رسیدم دیدم صف گرفتن، من خجالت میکشیدم برم رو صف چون همه نگاه میکردن، برگشتم خونه، همه تعجب کردن، بعد عموم که تازه اومده بود خونه بردم مدرسه، بچه ها دیگه رفته بودن سر کلاس... عموم هم منو تحویل معلمم داد و برگشت... جالب تر اینکه صدای زنگ تفریح که اومد نمیدونستم واسه چیه و باید چیکار کرد( نخندین بهم آخه بچه منطقه محروم بودیم!!!)
Sent from my GT-N5100 using Tapatalk